![]() |
![]() |
|
| استاد گفتند : همه آنها که پرواز میکنند خانههای پوشالی دارند |
|
دربارة ماه رمضان :
" شهرٌالمضان " كه از آن در كلام نام برده شده شايد در واقع همان شهرِ رمضان باشد . يعني شايد اشاره به يك وادي دارد ... يعني وادي كه در آنجا مسلمين قرار است به رمزِ آن برسند ("رمضان" را "رمزِ آن" بخوانيم ) و جائيست كه ما به رمز ها ميرسيم . وادي كه شايد مانند وادي ايمن باشد كه موسي به دنبال آن بود . وادي ايمن يا وادي مقدس يا وادي طوي يا شهر توآ .... كه در آنجا موسي ، نداي " خلعِ نعلين "را شنيد . يعني بايد در آنجا پابرهنه ميشد يعني آنجا مقصد نبود بلكه جائی بودکه به وی گفتند: " پا به ره نِه " یعنی تازه بايد پا به ره مينهاد ولي از آنجا كه اين راه زميني نبود و راهي آسماني بود ، اين شد كه موسي " پا به يان " گذاشت و "پايان" را دريافت . کمااینکه (فكر ميكنم ) نه مکان فیزیکی آن شهر پیدا شد و نه جسد موسی به پای کوهی که از آن بالا رفته بود ... براي من معناي كلمة رمضان هم جالب بود كه مأخوذ از " رمض " است و رمض يعني : سوخته شدن پاي از گرمي زمين . يعني در اين وادي نيز ما پايبند به زمين نخواهيم بود و بايد كه پرواز كنيم در" رمزِ آن " يا شايد رمزِ زمان ... در اين وادي ما گرسنه و تشنه هستيم و نيز تقريباً تمام حواسِ ما بايد در مراقبه باشد . منظور من از مراقبه اشاره به خود كلمة " مراقبه " است . يعني مراقب بودن ... و اين به نظر من كاري بس دشوار است . خب البته آدمهاي بزرگ هستند كه كارهاي بزرگ را انجام ميدهند . اخيراً من هم از اين ادعاها زياد كردم ! بگذريم كه شايد يك ثانيه بعد از آن ، عهدِ خودم رو نقض كردم ، ولي باز هم از رو نرفتم و يه ادعاي ديگر از اين نوع كردم . ولي كلاً به اين ديدگاه رسيدم : به محض اينكه كسي بگويد من ميخواهم مراقبه كنم ( مراقبِ پندار ، گفتار وكردار بودن ) آناً آزمون آن شخص شروع ميشود و انواع و اقسام شدائد به او تحميل ميشه تا تحمل كند . ولي ظاهراً آزمون نهايي شخص در اين بازي ، اوني نيست كه خيلي بزرگ و محسوس جلوه ميكند . در واقع اين حریف نهائي در قالبِ يك عنصرِ ريز و نامحسوس به شخص حمله ميكنه ولي قدرت بسيار بالايي دارد و اسرارِ مبارزة اون هم بسيار پيچيدهاست . پادشاهِ عالمي بود به نام سليمان كه بسيار با ابهت و شكوهمند بود و بر باد و جن و پري و هزار و يك قدرتِ ديگه حكمراني ميكرد . و جلال و شكوه او آنقدر زياد بود كه وقتي كه از دنيا رفت هيچ موجودي حتي به ذهنش هم نميرسيد كه چنين پادشاهي بميرد و او مدت بسيار زيادي در حاليه كه به عصاي خود تكيه داده بود ، بيجان بود . ولي اينجا از بين تمام آن موجودات يك موريانه بود كه براحتي آمد و آن عصا را از درون خورد و تمامي آن جلال و جبروت را يكجا به زمين ريخت . يا داستان نمرود را بخاطر بياوريد كه ادعاي خدايي ميكرد ولي عاقبت يك پشه كه نصف بدنش هم فلج بود آمد و جان او را گرفت . پس براي مراقبه كردن بايد چشمها و گوشهاي بسيار تيز و هوشيار داشت ... وتمامي اين ظرائف رو ديد . در طول مراقبه ما مثال كسي هستيم كه در مبارزه به سر ميبرد . يك روز يك تعريفي از مبارزه شنيدم بدين مضمون : " مبارزه ، دركِ آن است " (آن به معني زمان ). در مبارزه ( از نوع فيزيكي ) اينكه شما هوشيار باشيد اهميت ويژهاي دارد . اينكه دقيقاً در يك آن عمل خاصي را انجام بدهيد كه مختص به همان آن يا لحظه باشد و اگر دير عمل كنيد ديگر فرصت از دست رفته . در مبارزه حريف به شما فرصت نميدهد كه فكر كنيد كه چه عملي را كجا انجام بدهيد ، بلكه اين شما هستيد كه بايد هوشيار بوده و اين مهم را دريابيد ( چه عملي را كجا انجام بدهيد و يا بالعكس ) و ضمناً در اين بازي ، زمان نيز نقش مهمي دارد . يعني يك ستمگر بزرگ كه هيچ راه بازگشتي براي شما باقي نميگزارد و شما تنها روي يك بُعد از آن است كه ميتوانيد يا اختيار داريد عمل كنيد، بُعدِ " حال" يا " آن " يا "كنون" . و دست شما از آينده و گذشته ، كوتاه است . و براستي كه ستمگرِ زمان چه بازيها كه بر سر آدم درنميآورد ... اينطور گفته شده كه در رمضان به ضيافتي دعوت ميشويم ( ميهماني خدا ) اما من فكر ميكنم قبل از اين ضيافت يك مبارزة تمام عيار وجود دارد كه بايد اين مهم را هم ديد . ( بهشت را به بها دهند نه به بهانه) مطلب ديگر اينكه : اميدوارم هيچ يك از دوستاني كه روزه ميگيرند ناراحت نشوند ولي من با كلمة "افطار" خيلي مشكل پيدا كردم : چراكه افطار در واقع دستور به قطع اين مبارزه است دستور به شكستن اين روزه است ( لغت افطار يعني : روزه شكستن و روزه گشادن !) ياد آن جمله ميافتم كه گفته شد : " ... زندگي لذتش به مبارزشِه و اين راه پر مبارز ترين راهه ... " حال چطور اين مبارزه را تمام كنيم ... يك روز استاد جملهاي گفتند مبني بر اينكه : "روزهاي بگيريد كه افطار نداشته باشه " البته ميدونم كه اين حرف در حد و اندازههاي منه لاكپشت نيست و ادعاي بسيار بزرگيه كه شخص ، روزهاي بگيرد كه افطار نداشته باشد يا نمازي بخواند كه تمامي نداشته باشد يا بعبارتي دائم در نماز باشه ... ولي خب فكر ميكنم كه خالق چون ميدونست كه ما بندههاي سست ايمانش (امثالِ من )، ظرفيت چنين مبارزهاي رو نداريم ، دستور به توقف در اون رو ميدهد و در روزه ، اُفتي به اسم افطار ميگزارد . مثل اون قضيه كه در دانشكده انشاء تن و روان روزي در مورد ضربهاي خاص ، شرحي بدين مضمون گفته شد كه " اگر شما با اين فيزيك بدني بخواهيد اين ضربه را درست بزنيد ، زانوي شما خواهد شكست ." و چون نتوانستند ، اون ضربه به گونهاي ديگر آموزش داده شد... مطلب ديگر اينكه در ماه رمضان ، " شبِ قدر " را داريم : اينكه دقيقاً معلوم نيست شبِ قدر چه وقت است ، شايد نشانة اين باشد كه : در واقع ، شبِ قدر يك لمحه است كه در هر شبي ميتواند رخ بدهد . آن گاهي است كه اگر رخ بدهد از هزار ماه بهتر است . به گفتة استاد : محمد رسول الله ، در اين شبِ قدر (در اين گاه ) بود كه : " به قاف در " شد و قاف ران يا قرآن در اين شبِ قدر نازل شد ... من در مورد ماه رمضان و روزه به يك نتيجه رسيدم و يك رويهاي رو شروع كردم كه شايد تا دو ثانية ديگه و شايدم تا ده سال ديگه ادامه داشته باشه . اينكه : آرزو دارم بتونم روزهاي بدونه افطار بگيرم . و توي محل كارم هم با اينكه سرِ سفرة افطارِ ديگران ميشينم ولي خودم رو براي اون سفره نميبينم (سفرهاي كه در اون روزه رو ميشكنن ) البته شايد دارم كفر ميگم -ميدونم-و ارزشِ روزه رو به خوردن يا نخوردن نميدونم . روزه يك ورطه است كه ما بايد دائم در اون ورطه در مبارزهباشيم - نه يه ماه نه چند ساعت - و فكر ميكنم روزه در مملكت ما عملاً تنها به نخوردن و نياشاميدن بدل شده و با اين عقيده من در واقع روزه نميگيرم . ولي به احترام شريعت و اونچه كه گفته شده ، در اون مدت زمان مشخص چيزي نميخورم تا حداقل به خودم ثابت بشه كه اين عقيده به خاطر ترس از تشنگي يا گرسنگي نيست ... خب اين عقايد من در مورد ماه رمضان و روزه بود . كه احتمالاً متوجه شديد كه شبيه ياوه جات بيرون ريخته از ذهنِ آشفته و متلاطمِ يك لاكپشت است . ذهنِ آشفتهاي كه يك آن هم آروم نميگيره تا بشه آدم خودِ واقعيشو توش ببينه ... در خاتمه و با تشكر از همة دوستاني كه تا اين جا نظراتِ و اما و اگرهاي من رو تحمل كردند ، هنوز اين سئوال برام هست كه اگر مايل بوديد منو به جوابِ اون راهنمايي كنيد : آيا واقعاً ميشه كه آدم روزة بدونِ افطار بگيره ؟! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 1:53 توسط لاکپشتی که به پرواز میانديشد |
|
|
شخص بزرگواري كه دورادور افتخار آشنايي با ايشان را دارم ، يك سئوال در ارتباط با بحث پرواز از من كردند كه سعي كردم در حدِ توانايي خودم جوابي براي اون پيدا كنم : شايد اين جملات چيزي به غير از توضيحاتِ واضحات نباشند اما شايد لازم باشدگاهي به بديهيترين چيزها نيز نگاهي دوباره بياندازيم : وقتي به كلمة پرواز فكر ميكنم ، اين مفاهيم به ذهنم خطور ميكند : رهايي ، بيزماني ، سبكي ، خلوص و … پرواز كردن ، عمليست كه توسط ابزاري به نام " بال " كه اين ابزار از جنس " پر " ميباشد صورت ميگيرد . در حالت كلي يك پرنده هنگام پرواز ابتدا لازم دارد كه بال و پر خود را باز كند و سپس آنها را به حركت درآورد و بهم زده و بعد رفته رفته از زمين كنده شده به آسمان ميرود . پس پروا زكردن يعني جدا شدن از زمين و غوطهور شدن در آسمان ؛ در پرواز بال با عنصر هوا درگير شده و باعث صعود ميشود . همانطور كه ميبينيد تمام عناصر در اين فرايند مذكر هستند ، كه اين خود براي من سئوال است .كه چرا براي پرواز بايد از عنصرِ مؤنثِ زمين جدا شد و در عنصرِ مذكر آسمان رفت ؟ پرواز كردن با به حركت درآوردن هماهنگ و موزونِ دو بال انجام ميشود . {از نظر نماد شناسي : (برگرفته از كتب نماد شناسي: ) ساية بالها به معني حفاظت الهي و پشتگرمي است . ايزدان بالدار ، ايزدان خورشيد يا ايزدان امپراتوري هستند ؛ اما دو خصلته نيز هستند چرا كه نيروهاي شر اهريمني بالدرا نيز وجود دارد. (البته شياطين بالهاي خفاشگونه دارند ) بال خصوصياتي آشنا را نشان ميدهد ؛ مثلاٌ يك برهمانه تصريح ميكند كه آن كسي كه ميفهمد ، بال دارد . و در ريگ ودا آمده است ؛ خرد ، تيزپرترين پرندگان است . از همين جا ميتوان دريافت كه چرا فرشتگان ، كه حقايق يا مظهرات مراحل معنوي هستند ، بال دارند . در سنت مسيحي ؛ وقتي از بال سخن ميرود و منظور پرندهايست كه معمولاٌ اين پرنده كبوتر است كه نشانة روح القدس است .روح خود از نظر معنوي داراي بال كبوتر است . و اين معني از زبور مستفاد شده است : و گفتم كاش كه مرا بالها مثل كبوتر ميبود ، تا پرواز كرده استراحت مييافتم . از بالهاي خدا در نوشتههاي مقدس سخن رفته است و بالهاي خدا به نشانة قدرت ، سعادت لم يزلي و فساد ناپذيري اوست . مرا زير ساية بال خود پنهان كن (مزامير) بني آدم زير ساية بالهاي تو پناه ميبرند .(مزامير) اما پرواز براي من به اينجا ختم نميشود ، چراكه باز هم به آن رهايي نهايي نرسيدهايم بلكه تنها با استفاده از ابزاري به نام بال به آن نزديك شدهايم ، باز هم تا اينجا حركت داريم ، جنب و جوش و بال زدن داريم . تنها محيط حركت ما از زمين به آسمان تغيير يافته … رهايي نهايي وقتي حاصل ميشود كه باز(پرندة شكاري) در اوج قرار ميگيرد و ديگر بال نميزند بلكه خود را به دست جريان باد ميسپارد . بادي كه معلوم نيست از كجا ميآيد و به كجا ميرود . همان بادي كه معلوم نبود از كجا آمد و در سوراخِ منقارِ ققنوس پيچيده آوازي پديد آورد كه باعثِ شكار مرغان ديگر شد . همان بادي كه "خداوندخدا" بصورت آن در باغ به جستجوي آدم و حوايي كه خطا كرده بودند پرداخت و بين شاخ و برگ درختان ميوزيد . همان بادي كه دوستي ، آگاهي را به نسيمي از آن تعبير ميكند . اين مرحله را من اصطلاحاٌ "لمحة رهايي " نامگذاري ميكنم .
در تمام سنتها بال به آساني بدست نميآيد ، بلكه به قيمت تعليمات باطني و تزكية نفس ، در دورهايي اغلب طولاني و پر مخاطره به تصرف در ميآيد . ولي در لمحة رهايي ديگر بال بكار نميآيد ديگر شايد دانايي هم بكار نيايد بلكه ما در يك نسيمي از آگاهي (به تعبير يكي از دوستان ) غرق ميشويم .ديگر لازم به هيچ عملي نيست (بي عملي ، بيكنشي) هر عملي تنها ما را از اين وضعيت منحرف ميكند . در اينجا ما خود را به دست جريان ميسپاريم .و در اينجا ديگر با عناصر مذكر سروكار نداريم بلكه با صفات انفعال و پذيرندگي و تسليم بودن كه صفاتي مؤنث هستند سروكار داريم . در معراج حضرتِ رسول به همراه روحالامين (جبرئيل ) مرحلهاي ميرسد كه در آنجا ديگر جبرئيل نميتواند ادامه بدهد و ميگويد اگر جلوتر برود (يا بالاتر) برود ، بالهايش ميسوزد !. ولي حضرت رسول به معراج خود ( پروازِ خود ) ادامه مي دهد . پس در پرواز مرحله اي داريم كه در آنجا ديگر بال وجود ندارد ولي پرواز ادامه دارد و فرشته نميتواند به آن مرتبه برسد چراكه فرشتهها تنها با بال ميتوانند پرواز كنند و ميدانيم اصلي ترين مشخصة يك فرشته داشتن بال است . ولي انسان كه بال ندارد چگونه ميتواند پرواز كند ؟! پس بايد براي پرواز كردن ابزار ديگري نيز وجود داشته باشد .مشابه همان چيزي كه در مرحلة لمحة رهايي صورت مي گيرد . در " طريقت دانايي " از سيمرغي سخن به ميان ميآيد كه پا و سر و بالِ او توسط ركيماي (شمشير) زده شده ولي به نظر من او به پرواز خود ادامه مي دهد … من فكرمي كنم آن سيمرغ اينبار با دلِ خود است كه به پرواز ادامه ميدهد با قلبِ خود با عنصر پنجمِ هستي با عنصر عشق … استاد يكبار شعري زيبا برايمان خواند : كه اميدوارم درست بخاطر داشته باشم : چه خوش است حال مرغي كه قفس نديده باشد چه نكوتر آنكه مرغي ز قفس پريده باشد پر و بال ما بريدند و در قفس گشودند چه رها چه بسته مرغي كه پرش بريده باشد ولي به نظر من اين مرغ به پرواز خود ادامه مي دهد ……. شايد براي همين است كه پرندگان خانههاي پوشالي دارند . آنها در واقع پايگاه زميني ندارند و خانهاي از پوشال كه نماد سبكي و ناچيزي است دارا ميباشند چراكه كمال غايي يك پرنده رسيدن به آن لمحه است كه آن را در آسمان وقتي كه مُسلم بود (تسليم و مُنفعل و پذيراي جريان باد بود ) مييابد . هرچه ما پايگاه و خانة زميني محكمتر و سنگينتري داشته باشيم ، سختتر ميتوانيم پرواز كنيم و كندتر حركت خواهيم كرد و دسترسي به بيزمان برايمان ناممكنتر خواهد شد . لاكپشت كه خانهاي از جنس سنگ بر پشت دارد (كه البته اين خانه را او خود براي خويش ساخته )مسلماٌ نميتواند پرواز كند و از زمين كنده به آسمان رود . بلكه زندگي او هرچه بيشتر با زمين درگير شده و بايد بر شكم خود روي زمين بخزد . (همان عقوبتي كه مار در بهشت عدن به خاطر نافرماني و خطا بدان گرفتار شد ) و او سنگين بار ، اين كارماي خودساخته را با خود حمل ميكند و خانة او در همانجاست . به اميد روزي كه اين لاكپشت نيز اين سنگ را از دوش خود كنار گذاشته ، پر باز كرده ،در اقليم آسمان به پرواز درآيد : پروازي آزاد و رها .... خب اين جوابي بود كه من سعي كردم در حد توانايي خودم به سئوالي كه از من در مورد خانة پوشالي پرندهها شده بود بدم ... اميدوارم باعث سردرد نشده باشه .... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 3:51 توسط لاکپشتی که به پرواز میانديشد |
|
|
با تشکر از کلیه دوستانی که اینجا تشریف میارن و مطالب این وبلاگ را - با نهایت صبر و خویشتنداری - مطالعه میکنن چند نکته رو در مورد اینجا به عرض میرسونم : اول اينكه مطالبي كه در اينجا نوشته ميشود ، اگر مربوط به من ميباشد يعني اگر بنده آنها را نوشتم ، شما خواننده محترم خودتان يك كلمة شايد ، اما ، اگر و ... را قبل از هر جمله بعنوان پيش فرض در نظر بگيريد ( به اين دليل كه يكي از خاصيتهاي لاكپشت اين است كه در اكثر مواقع نميتواند راجع به چيزي نظر قاطع بدهد و هميشه نظراتش با شايد ، فكر كنم و غيره همراه است . مگر در مواردي محدود كه به نوعي بر سرِ عقيدهاي خاص ، ايمان داشته باشد ) . دربارة عنوان وبلاگ : بطور كلي اينجا را با محيط و فضاي درونِ لاكِ يك لاكپشت در نظر بگيريد. (البته نه همش ) كه اين لاكپشت دوست دارد پرواز کند . خب ميدانم برايتان حتي ممكن است مسخره جلوه كند كه لاكپشتي كه حتي نميتواند درست راه برود ، به فكر پرواز باشد . بگذريم در اين باره و دربارة لاكپشت و خواصِ او و بيم ها و اميدهايش شايد بعداٌ بنويسم . اما اين موضوع را مختصراٌ همينجا بگويم كه اگر ميبينيد اين وبلاگ چنين عنواني دارد ، گمان مبريد كه بنده ادعايي چيزي كردم ! نخير من فقط فكر ميكنم مايگاه من شايد به نوعي به پرواز مربوط شود . پروازي كه در حال حاضر براي من در دوردستهاست و فقط گاهي بدان ميانديشم . ضمناٌ از دوست و همراه خوبم - کاوه - كه هميشه به من كمك ميكنه و مثل يك ناوال با من هست و تمام نادانيهاي من رو هم تحمل ميكنه ، تشكر ويژه دارم . چرا كه من رو به راه اندازي اين وبلاگ تشويق كرد و از طرفي خودش هم زحمت راهاندازي اين وبلاگ را كشيد و هنوز هم تو خيلي كاراي ديگه كمكم ميكنه ... و در آخر هم تولدِ ي دوست خوب رو كه البته 9 مهر بود تبريك ميگم : فرناز جان تولدت مبارك. اميدوارم هميشه در كنار خانواده و دوستان ، شاد و با نشاط باشي ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 2:24 توسط لاکپشتی که به پرواز میانديشد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خلوتِ لاكپشتي كه به پرواز ميانديشد
|
| پیوندها |
|
سيـمـرغ در آتـش آقــا خــره مــوج پـيــشــرو دیـوانـــه سالکان راه زال زالک از دور نسیم در کویر ام . اس جوهر هستـــــی آرمان دوستم سايت آموزشي موج پيشرو يك محسن مازيار سكوت زمان |
|
RSS
|