تبليغاتX
مایگاه پرواز
استاد گفتند : همه آنها که پرواز می‌کنند خانه‌های پوشالی دارند

اگه من   يه  روزي 30 - ۴۰سالم شد شايد اين داستان رو كه قسمتهايي بريده بريده شده
ازسرگذشته خودمه رو بنويسم :  

منم احتمالا ي آدم بودم مثل بقيه آدما !... بچه‌اي بودم و داشتم مثل بقيه بچه‌هاي عادي توي يك خانوادة عادي بزرگ مي‌شدم . ي مشكلي پيش اومد . يك مشكلِ كاملا غير مايگاهي و كاملا زميني . بعد مسير زندگي‌ام ظاهراً به شكل نرمالي شروع كرد به ادامه پيدا كردن . غافل از اينكه ظاهرا  تبعات اون مشكل داره بطرز غير محسوسي با من مياد .بگذریم ...  بچه‌گيمو پشت سر گذاشتم ... نوجواني رو هم با تمام خاطراتش ، با تمامِ شيطنتاش ، پشت سر گذاشتم ... توي اين دوران وارد كلاس كونگ فو شدم . با انگيزه قوي شدن ! احتمالا بروس لي شدن يا ي چيزي شبيه اون ... ولي غافل بودم كه اين كلاس يا راه به كجاها كه مرا با خود نخواهد برد ...

وارد جواني شدم ... بلوغ ... ماجراجويي ...خودنمايي... شور و هيجان .... عاشقي ....اضطراب...عشقِ زميني رو اينجا شناختم . البته اگه براي عشق ، طبقه زميني و غير زميني فرض كنيم ! همه وقتم صرف اين امور ميشد ...

... اينجا بود كه با گونك فو به معناي طريقت دانايي آشنا شدم . با راهبر با راه با ... حالا ديگه همه فكرم صرف اين امور شد ... تا به امروز ....

خب بايد بگم خيلي چيزا رو نگفتم ... چونكه نميتونم .... چونكه ، متاسفانه اگه لاك يك لاكپشت رو باز كنيد اين عمل به مرگ اون ختم ميشه !

ولي بهتون قول ميدم اون تو هيچي جز ي تنِ  چروكيده (يك هيبتِ نازيبا ) نيست .

بگذريم .... ظاهرا  توي  راه  من اينجوري جلو رفتم :

 همش سعي كردم دانايي به دست بيارم البته  تا جايي كه وقت و حوصله داشتم

(يعني خيلي كم باور كنيد -) كتاب بخونم ... اين كلاس برم ... فلان استاد رو ببينم .... حرفاشو درك كرده  یا نكرده حفظ كنم و تحويل فلان شخص يا استاد بدم ... كلي سعي كنم فلان جزوه رو بگيرم ، وقتي گرفتم يكم بخونم بعد از اينكه فهميدم دركش نمي‌كنم بزارمش توي كتابخانه ! نوار فلان رو بزرام گوش بدم ، وسطش خوابم بِره ! بعد به استاد كه مي‌گم ، بهم ميگفت : "انرژي اون كلام باعث ميشه بخوابي ! من هم اينطوري مي‌شدم . " منم اميدوار ميشدم كه خب پس ايراد از من نيست ! والا منم درك ميكردم ! بازم بگذريم ....

با تمام كاستي‌هام توي اين راه با تمام ناداني و ناآگاهي و تنبلي ‌هام ، با تمام گناهام كه هر كدومش براي ي آدمي كه ادعاي سلوك داره ، ي كارماي عظيمه ، با تمام اين تفاسير   .......    به   راه    خو   گرفتم ...... علاقه پيدا كردم .... شاید عاشق راه شدم ....

حس ميكردم  اين راهِ  منه  ومن براي اين راه برگزيده شدم ! و يا اينكه من كسي ام كه راهبر گوشه چشمي به من داره ! و از اين ادعاها كه شايد تو اندازة لاكِ  هيچ لاكپشتي نباشه .

توي اين دوران ديگه مثل ساير هم سن و سالام نبودم . مثل اونا حرف نميزدم . مثل اونا فكر نمي‌كردم ... تفريحاتم مثل اونا نبود ... دوست زيادي كه نداشتم .(احتمالا براي اينكه لاك‌پشتها زياد اجتماعي نيستن! ) ولي اونايي هم كه بودن همه تو اين راه بودن (البته نه مثل من )  خيلي آگاه‌تر بودن  ... خوب يادمه  يِ    دوستي داشتم كه خيلي باهاش بودم . هر وقت ميديدمش   شروع ميكردم از مشكلام گفتن و غيره ... خلاصه حسابي درون آشفته‌ام رو روش استفراغ ميكردم ... بدون اينكه يك كم هم فكر كنم که چکار دارم میکنم ... !

گاهي بدجوري احساس خلاء ميكردم .... یٍ خلاء عظيم توي وجودم و توي زندگيم احساس ميكردم ....  دوست بزرگواري كه خودش توي اين راه فرازونشيبهاي زيادي رو گذرونده بود و من خيلي دوستش دارم  و خيلي حرفاشو حلاجي ميكردم ، ي روز بهم ایمیل  زدو گفت :

" زندگي عادي و غير عادي نداره ... زندگي بكن اين هائيم كه ميبيني شعار ميدن آخرش ميرن دنبال زندگي ... بقيه چيزا خودبخود لابلاي زندگي عادي اتفاق مي‌افته مثلِ عشق ... عرفان ... محبت ... حقيقت ....

اتفاقات دون خواني فقط براي دون خوان مي‌افته ، راه تو گم نشده كه پيدا بشه ، راه شما جلوي پاته ... منتهاش اينقدر آناليز مي‌كنيد و اينور و اونور ميزنيد ، كه اصلا يادتون ميره كه زندگي كنيد ... عرفان ، حقيقت و وصال به معشوق يعني اينكه : شما زندگي كنيد تا بفهميد ... نه اينكه جلسه بزاريد و اينقدر فكر كنيد ، كه يادتون بره وظيفة اصلي يعني زندگي كردن به نحو احسن ، كمك به همنوع و پيشرفت ... اينو بهش ميگن عرفان ديناميك ... ي نگاه به اين اساتيد خيالي بنداز ببين ، يا   دوكون     واز  كردن  که نون بخورن ، يا جا مي‌زنن ميرن دنبال پول ... تو رو خدا اون اشتباهي رو كه من كردم تكرار نكن ... باور كن ميشه 30 سالت بعد ميفهمي...

براي زندگيت برنامه و هدف بزار ... نيتش هم بزرا كمك به خانواده ، يا حتي همنوع ، بعد به برنامت عمل كن ببين چقدر از لحاظ عرفاني رشد مي‌كني ... باور كن سريعترين راه رسيدن به خدا زندگي كردنه ...

باشه ؟ .... دلم مي‌خواد ايندفعه بمن ایمیل بزني و بگي چقدر پيشرفت كردي و چه كارهاي مفيدي براي خودت يا خانوادت انجام دادي ... نقشي بگزار به يادگار ، حيف نون نباشي !...

اصلا مگه شما دنبال انرژي اضافي نيستيد كه مثلا طي طريق كنيد ؟ ! ...

محبت و كمك به ديگران ، بيشترين انرژي را ميده ... نه تمركز ، نه خوندن كتاب ، نه دولا راست شدن رو سجاده نماز ... براي محبت كردن به كسي كه نياز به محبت و كمك داره ، ( حتي خودت ) بايد در مسير زندگي بود ، يعني زندگي كرد .... شد حالا يا نه ؟ بالاخره فهميدي يا هنوز هم مشكل داري ؟ بابا پيرمون دراومد چرا شما اينقدر چموشيد آخه ؟! تو رو به امواتت اين ایمیل  رو ببر بده به ..... دلم ميخواد ببينم كجاي كار ايراد داره . مگه ..... حريف تو بشه . حجت بر شما تمام .  "

اون روز كه اين نامه رو خوندم خيلي بهش فكر كردم .... شايد به قول همون دوست بزرگوار ، من وايسادم وسط ي اتوبان چهار باندة آسفالت شدة تر و تميز  و دارم با كلنگ ميزنم تو آسفالت كه چي ميخوام براي خودم  راه درست كنم و يكي نيست كه بهم بگه بابا اين راه به اين خوبي چي كار داري ميكني؟

خطاب به ايشون اين و  بگم كه : حرفاتون رو قبول كردم باشه . سعي ميكنم برگردم و از زندگي عادي هم غافل نشم ...... مثل اون حرفي كه شخصي بهم از قولِ بوسعيد گفت كه : مرد آن است كه با خلق بياميزد و و در جمع آيد و در ميانة بازار ، يك آن از ياد خدا غافل نشود .

چشم سعي ميكنم از زندگي عادي‌ام  هم  غافل نشم . قول ميدم ....

و براي اينكه شما رو بيشتر از اين ناراحت نكنم ،‌ وارد اين بحث نميشم كه :

ظاهراً اين من نيستم كه دنبال زندگي عادي نميرم ،‌بلكه اين زندگي عاديه كه از من فرار ميكنه . منم دوست دارم كه تئوري لاك‌پشت   پوچ  و خودساخته باشه ، ولي شايد اين تئوري ، يك واقعيت تلخ باشه ! که من با اون درگیرم .

در پایان حرف استاد رو هم در این زمینه بگم :  ( مضمون صحبت ایشون )

زندگی عادی یک مجموعه است که شامل خیلی عناصر میشه :  زن  - فرزند - دوست - کار - روزمرگی - مورد ظلم واقع شدن - بی پولی - غم - خوشحالی - عاشق شدن و ....

چه خوبه که ما با همه عناصر این مجموعه درگیر بشیم . ولی با آگاهی  .این مهمه . که در خلال تمام این امور ما آگاه باشیم .

و آگاه بودن رو  هم از همان کلمه بیاموزیم . " آگاه "    همیشه حضور و نمودِ " آ "    رو  در کنار  "  گاه "  حس کنیم . (توضیح اینکه  آ = نشانه خدا   و   گاه  = پسوند زمان و مکان ) حضور خالق رو در هر زمان و هر مکان از زندگی روزمره خود احساس کنیم .

 

به اميدِ روزي كه بالاخره اين لاكِ خيالي يا غير خيالي . اين لاك خودساخته يا خود نساختة من هم ديگه نباشه و بتونم به زندگي عاديم آگاهانه ادامه بدم .يا شايد بهتر باشه بگم زندگي عاديمو آگاهانه از نو شروع كنم !

در پايان هم ي تشكر و قدرداني ويژه از نويسندة " آقا خره " دارم  كه راهنمائيم ميكنن و نسبت به من خيلي لطف دارن . و سئوالامو با تمام گرفتاريهايي كه دارن جواب ميدن ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 0:45  توسط لاک‌پشتی که به پرواز می‌انديشد |