تبليغاتX
مایگاه پرواز
استاد گفتند : همه آنها که پرواز می‌کنند خانه‌های پوشالی دارند
گفتند : " آدم تو زندگي با نونه خالي هم ميتونه سر كنه ولي بدونه خونه نميشه و حتما بايد ي سقفي بالا سر آدم باشه   "

سئوال  بي ربط :

چرا آدما حتما بايد يك سقف بالا سرشون باشه :

جواب هاي احتمالي بی ربط تر :

چونكه ما ناسلامتي آدم هستيم ها ، دور از جون ....... كه نيستيم !

چونكه ، چونكه ..... !  . خب معلومه ديگه اگه سقف و ديوار و خلاصه اگه خونه نباشه ، وسايلمونو دزد ميبره ديگه ........ !!!

چونكه از سرما و گرما در امان باشیم .... !

چونكه ..... چونكه ...... خب معلومه ديگه ..... اگه خونه نداشتن پس اونوقت وقتي آدما از سرِ كارشون ميومدن ، ميرفتن كجا ؟ !!

چونكه همه جانوران نسبت به حريم زندگيشون حساس هستند ولي ظاهرا آدمها خيلي ديگه حساسند و  ور ميدارن دور اين حريم ي ديوار هم ميكشن و تازه سقف هم ميزارن ! تا محكم كاري بشه ....

چونكه آدمها به نسبت ساير جانوران موجودات آسيب پذير تري هستند ، پس براي محافظت از خودشون بايد دنبال ي محل امن و مناسب مانند خونه بگردن

چونكه خلقتِ فيزيكي ما از يك " سلول " شروع شد و ما در طول زندگي خود هميشه سعي داريم توي اين سلول ( خونه ) زندگي كنيم .... توي اين سلول (  سلولهاي خاكستري مغز ) فكر كنيم ،  و خلاصه توي اين سلول ، زنداني باشيم .....

چونكه " آدم " تنها مخلوقي هست كه اجازه پيدا كرد دو دست را از رو زمين بلند كنه و موجودي دوپا بشه و اگه سقف بالا سرش نباشه ، مغرور ميشه و ميخواد همينجوري بره بالاتر تا برسه به .... !!

چونكه و....... چونكه و ........ چونكه ..........

ي جا شنيدم گفتند : سلمان فارسي يك عَََبا داشته كه هم عباش بوده ، هم زيراندازش بوده ، هم سجاده‌اش بوده  ، هم سفره غذاش ..........

خوش به حال اونايي كه هر جا برسن ، همون جا كه نشستن ، ميشه خونشون و بعد هم كه بلند ميشن ميرن جاي ديگه ، اين خونه رو براحتي با خودشون بر ميدارن و ميبرن . چونكه خونشون نه سقف داره و نه در و ديوار و نه .... 

خوش بحال پرنده ها كه خونه پوشالي دارن ...

خوش به حال اونائيكه خونشون سقف نداره و شبها ميتونن ستاره ها رو ببينن ... تازه اگر هم زلزله بیاد سقفی نیست که خراب بشه بریزه روسرشون ...!

خوش به حال اونایی که خونه دارن . اما هیچوقت خونشون نیستن و همیشه این ور و اون ور هستن ... !

بد  به حال لاكپشتا كه تمام عمر درگير اين خونه سنگين هستن كه بايد رو دوش خود اونو حمل كنن ...

با تمام این حرفا ........ شاید خونه هم چیز بدی نباشه .... !!!!

آدمها تو خونشون راحت تر استراحت میکنن و آرام میگیرن . شاید انرژیهاشون هم زیادی پرت و پلا نشه ... و خونشون یه کانون گرم بشه برای زندگی کردن ...  ولی توی کشور ما ایران ... خیلی ها تمام عمرشون رو صرف این میکنن که این سقف رو بالا سرشون داشته باشن یا اگه دارن سعی میکنن بالا سرشون نگه دارن  ! و خلاصه خونه  برای زندگی کردنشون نمیشه بلکه : زندگیشون میشه برا خونشون ...

ی سئوال هم داشتم که فکرمیکنم از تمام مطالب بالا بی ربط تر باشه :

نمیدونم آیا این خصلت  توجیهی هم داره یا نه ؟ :

من دائما حس هایی که دارم در حال عوض شدنه . در طول روز شاید این تغییر رو حتی ۲ یا ۳ بار حس کنم .... گاهی بی خود و بیجهت خوشحالم و احساس خوشبختی و اقتدار خاصی میکنم

و یک مرتبه نمیدونم چی میشه که احساس بدبخت ترین آدمهای روی زمین بهم دست میده ! و فکر میکنم این آدمهایی که میرن خودکشی میکنن ... چه جوریه و اینا ..... !! 

روی لحظه این تغییرات ۱۸۰ درجه و ناگهانی دقیق شدم و فکر میکنم وقتی حس منفی دارم و میخواد مثبت بشه معمولا با چند تنفسِ نسبتاً عميق و غير ارادي این جابجایی انجام میشه.

 برعکس این موضوع هم نسبتا ناگهانی انجام میشه .... !

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 4:48  توسط لاک‌پشتی که به پرواز می‌انديشد | 
موج پيشرو عازمِ يك سفر جديده ...

ظاهراً به من اجازه داده شده كه افتخار اين رو داشته باشم كه با اين " موج " همسفر بشم ....

اگه بتونم برم ... اگه قسمت باشه كه برم .... اگه لياقت همسفر شدن با اون آدمها رو داشته باشم ... اگه تو اين سفر من هم بتونم خاصيتي داشته باشم ... اگه شرايط مادي و مايگاهي اين سفر  براي من هم جور بشه .... خلاصه اگر بتونم با موج برم ........ :

دلم ميخواد كه واقعاً برم ... نميخوام برگردم ... ميخوام اين موجي باشه برام ، كه تا ساحلِ مقصود  باهاش برم ...

راستي موج يه خاصيتِ خوبي هم كه داره اينه كه شما حتي اگه كُند ( لاك پشت )هم باشيد ميتونيد با اون بريد ....به خصوص كه اين موج از نوع پيشرو هم باشه ، نه مثل اون موجهايي كه گاهي ميان و شما رو بالا و پاييني ميبرن بلكه موجي كه مياد و شما رو از جا ميكنه و با خود ميبره ...

دلم ميخواد اين سفر،  صفرِ پيدايشِ من  باشه ... شايد من با بچه‌هاي يتيم خونه يا مردم حتكن ي وجه اشتراك مهم و بزرگ دارم .... : من هم چشم به راه اين موجِ پيشرو  هستم ....

هنوز نميدونم اون ساحل مقصود كه ميگن دقيقاً چيه ، نيروانا ، اشراق ، آگاهي ، حقيقت ، خدا ، خود ، ... ولي هر چي كه هست اميدوارم بهش برسم ...

خلاصه ميخوام برم بجايي برسم كه اگه با بزرگي مواجه شدم كه احساس كردم ميتونه توي لاكمو و عمق وجودمو ببينه ، با خيال راحت توي چشماش نگاه كنم ...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 0:13  توسط لاک‌پشتی که به پرواز می‌انديشد | 

چرا گفته شده " پاييز ، بهارِ عاشقان است " ؟ !

و چرا به اين فصل كه بوي مرگ ميدهد چنين مفهومي تعلق ميگيرد ؟!

 

خوب ميدانيم كه يك درخت ( گياه )  براي حيات خود به چند چيز احتياج دارد :

ريشه‌هاي درخت در دل زمين به جستجوي آب ميپردازند . و بايد هم همينطور باشد . چرا كه آب ،‌ عنصري مؤنث است و ريشه ، آن را در زمين مي‌جويد . و نيز برگهاي درخت در آسمان ، از شاخه‌ها روئيده مانند هزاران دست ، از آسمان ‌  نور را طلب مي‌كنند و اين نيز بجاست چراكه نور عنصري مذكر است و جايگاه آن نيز در آسمان ِ مذكر مي‌باشد . و نور و آب هر دو براي ادامه حيات لازمند . 

اما روزي پاييز فرا ميرسد . پاييز برگ ريز ....  در اينجا ديگر رنگ سبز برگ كوچك قصة ما به زردي گرائيده ....

 

 

 

و اين برگ مي‌رود تا از شاخه جدا شود . و او هنوز عاشق اين درخت است .... درختي كه روزگاري با او زيسته .... برگ با مرگ خود ديگر از نَفس و نَفَس جدا شده با آخرين وزش باد ، از شاخه بريده  و با باد ميرقصد و مرگ خود را و سقوط خود را جشن مي‌گيرد !

 

 

  

چرا كه او ميرود تا تنِ بيجان خود را به پاي معشوق رساند ( درخت ) بلكه اين كالبد ، براي درخت "كود" گشته تا باز هم حيات ادامه داشته باشد و او در وجود معشوق خود جاودانه گردد..

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 22:23  توسط لاک‌پشتی که به پرواز می‌انديشد |