تبليغاتX
مایگاه پرواز
استاد گفتند : همه آنها که پرواز می‌کنند خانه‌های پوشالی دارند

 

خیلی برام جالب بود

کلی صحنه های بیاد موندنی - کلی آدمای خوب  -  کلی لحظه های تلخ و شیرین و ...

این بچه رو که میبینید .  من هیچ وقت فراموش نمیکنم ...

يك نگاه بياد موندني

دوتا عروسک توی دستای کوچیکش بود  و من میخواستم براش یک کاپشن پیدا کنم . هیچ عکس العملی نشون نمیداد .  حتی نمیدونست که ما برای چی اومده بودیم اونجا و مادرش اونو چرا آورده بود پیش ما . چند بار اسمشو پرسیدم اما اون فقط همینطوری منو نگاه میکرد . میخواستم کاپشنو تنش کنم اما اول باید عروسکاشو ازش میگرفتم تا بتونم دستای کوچیک و مشت شدش رو از توی آستین کاپشنه رد کنم . چند بار بهش گفتم الان عروسکاتو بهت میدم اما اون همینطور به عروسکاش نگاه میکرد ...

در آخر هم کمی اینور و اونور رو نگاه کرد و وقتی مادرش رو نديد گريه كرد .

اين نگاهش رو هيچ وقت فراموش نميكنم . كاش ميشد وقتي كه بزرگتر ميشه و مثلا وقتي كه يك دختر جوان و بزرگ ميشه هم بتونم ببينمش و  اثري از  نگاه پاك و عميقي كه الان داره توي چشماي اون موقع اش هم پيدا كنم ....  خلاصه اگه تمام خاطرات اين سفر از يادم بره فكر نكنم نگاه اين دخترِ بچه پاك رو فراموش كنم ...

اينم يك دختر كوچيك و زيباي ديگه كه شايد شرايط بيرحم زندگي فعليش هنوز زمان كافي نداشته كه اونو زير بار فشار خرد و نابود كنه ...

 

يك لبخند بسيار زيبا ......... كه رو لباي همه بچه‌هاي اين سني بايد همواره باقي بمونه .... اگه  ..........

 

فكر كنم دختر بچه هاي توي اين سن معمولا اينطورين : دائما مشغول شيطوني  و غرق در شادي به همراه دوستاي مدرسه . كلي براي پدر و مادرشون دلبري بكنن . كلي تو بازيهاشون برا خودشون آينده زيبايي تصور بكنن . اما

اما اين دختر زيبا چي ....... نميدونم ............ نميدونم اون وقتي صبحها توي چادر از شدت سرما از خواب پا ميشه ، به چي فكر ميكنه . نميدونم اين كادوهايي كه گرفته چقدر ميتونن از سياهي آيندة تاريكي كه بطور معمول در  انتظارشه كم بكنه ! خدا كنه كه فكر من اشتباه باشه . .... خداكنه .

خداكنه هموطنان خوبمون نزارن كه اين لبخند زيبا از چهره اين دختر پاك بشه .

 شايد ما هيچ وقت نتونيم مشكلات بي انتهاي زندگي اين دختر بچه و بچه‌هاي ديگه اونجا رو  حل كنيم . اما فكر ميكنم بتونيم طرف دوم اين تساوي رو در قلب اين بچه و بچه‌هاي مشابه خالي نزاريم :

 

محبت =  ؟

 

 

 اينم چندتا پسر شيطون ...

 

 

 

اين پسرهاي شيطون و بازيگوش ، چندي بعد تبديل به جوانهاي برومندي ميشن ...... كه فكر ميكنم اونوقت ديگه شرايط بد زندگي نتيجه‌اش براي اونا خيلي ترسناك تر از الان باشه ......

 

ما توي تهران از اين محوطه هاي بازي زياد داريم . معمولا توي هر محله‌اي پيدا ميشه . اما اين محوطه بازي بنظرم خيلي مسخره بود . چون درست اونور تر خانه‌هاي خراب شده همين بچه ها بود . خانه هايي كه پدرها و مادرهاي خيلياشون زير آوارش از دست رفته بودن . و حالا اين بچه ها بايد بيان روي اين تاب و سرسره بشينن و به جاي بازي كردن به منظره خونه خراب شدشون و خاطره از دست دادن پدر و مادراشون نگاه كنن .

 يكي از بچه‌ها كه بهش يك كتاب داستان داده بوديم ، اومد و گفت : اينو نميخوام يكي ديگه بده . گفتم چرا ؟ گفت : اينو نميخوام . اين كوچيكه . به اون يكي بزرگترشو دادي !

 

يك جوون 17 – 18 ساله هم دنبالم افتاده بود و با اصرار شديدي يك كتاب قصه ميخواست . بهش گفتم آخه اين كتابا براي بچه هاس . گفت : ما اينجا كاري نداريم . و از صبح تا شب بيكاريم . و اين كتاب رو هي دوره ميكنم .  و يك كتاب قصه بهش دادم و تازه يادم اومد كه شايد تا حالا اين جوون يك كتاب قصه نداشته ....

 

و اما ..............  دوستان موج پيشرويي كه اجازه داده بودن منم توي اين سفر باهاشون برم ..

 

 

دوستان بزرگواري كه همصحبتي و همسفر شدن با اونا باعث افتخارم بود ....

 

 

 

 

كاش توي سفرهاي بعدي موج هم بتونم برم . . .

 

 

 

 

و اما پي نوشت :

 

عيد قربان بر همه مبارك باشه .

 

راستي ديروز هم روزِ  عرفه بود  : آدم و حوا در بهشت عدن دست به درخت ميان بردند چراكه ميخواستند عارفِ نيك و بد شوند(شناختن را خواستار شدند )  و براي اين دست درازي بهشتِ عدن از دستانشون ، بهَشت . و آنها از بهشت ، هبوط كردند . به روايتي آدم بر روي كوهي در دنيا هبوط ميكند و حوا نيز در كنار دريايي . آدم چهل سال از شرم سر به زير افكنده بود و ميگريست تا اينكه كلماتِ توبه به او القاء شد . تا بتواند برگردانِِِ راهِ "هبوط" را از طريق "توبه" طي كند ( هبوط – توبه ).

به آنها دستور حج داده مي‌شود . ( حج براي خانه‌اي كه در مكان فعلي كعبه از آسمان به زمين آورده شده بود ) . و آدم و حوا در راه حج بعد از 100 سال دوري از هم ، يكديگر را در صحراي عرفات پيدا مي‌كنند.

جالب اينجاست كه : گويا آدم هيچگاه دست از شناختن بر نمي‌دارد . کمااینکه در كتب آورده شد :

... و آدم ، حوا را شناخت و هابيل و قابيل به دنيا آمدند . !

و ضمناً : اگه با ديد نمادي نگاه كنيم : شايد بي دليل نباشه كه ديروز روزِ  عرفه  بود  و امروز   روزِ قربان .

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 21:59  توسط لاک‌پشتی که به پرواز می‌انديشد | 

شايد من خیلی سئوال میکنم . از همه  از خودم . البته سعي ميكنم صرفا پرسشگرِ محض نباشم . به جواب سئوالها هم خيلي فكر ميكنم . اما هميشه چند تا سئوال اساسي داشتم كه فكر ميكردم هيچ كس نميتونه درباره اونا بهم جواب قانع كننده‌اي بده . تا اينكه يكي از افرادي كه توي ذهن من در طبقه‌بندي " اساتيد "  قرار ميگيره ، جواب دو تا از اونا رو براحتي بهم داد . فكرش رو بكنيد : دري رو ميخواهيد باز كنيد ولي نميشه و شما نهايت سعي خودتون رو ميكنيد ولي باز نميشه و در حاليكه شما از خستگي پاي درب نشسته ايد و با خود ميپرسيد چرا نشد ، ناگهان يك نفر كه در حال رد شدن از اونجاست مياد و براحتي و بدون صرف هيچ نيروي اضافي درب رو هل ميده و باز ميشه ! ! ! .

سئوالِ اول مربوط به چند وقت پيش بود ولي سئوالي كه امروز به من جواب دادن رو دوست داشتم اينجا بنويسم كه خواهش ميكنم اگر حوصله خواندن مطالب كم محتوا يا مطالب بي محتوا را نداريد ! ، به خواندن اين پست ادامه نديد .

سئوال :  يك سالك چطور ميتواند بفهمد كه در كجاي راه قرار دارد ؟ . و چه " محكي " در اين رابطه وجود دارد ؟ مثلا چطور ميتواند بفهمد كه در وادي اول است يا دوم يا ..... ؟

با استاد در اين زمينه صحبت ميكرديم و ايشون بطور غيرمستقيم ، جواب سئوال من رو داد . البته بعدا متواضعانه گفتند كه : تو خودت جواب سئوالت رو پيدا كردي .

جالب اينجاست كه جواب رو بارها و بارها و به طرق مختلف و از اشخاص مختلف شنيده بودم ! ولي با تمام حس‌هاي كج و كوله‌اي كه دارم ، احساس  ميكنم كه الان اون جواب رو درك كردم . و باز هم جالب اينكه : قاعدتاًً با شنيدن اون جواب كه حاكي از يك حقيقت بسيار تلخ در زندگي فعلي من بود ، ميبايست خيلي ناراحت ميشدم . شايد جاداشت كه زار زار به حال خودم گريه ميكردم . ولي سعي كردم كه از همين مقدار هم راضي باشم  ! . زيراكه ظاهراً حقيقت حتي اگر بسيار تلخ باشه ، از دروغ  خيلي بهتره . و فكر ميكنم كه : هستند آدمهايي كه به محض احساسِ مواجه با  حقيقتِ تلخ ، دل به شيريني دروغ بسته و خود رو بدست اون ميسپارند .... اميدوارم كه من اونطور نباشم  ! .

 جواب : 

 ايشون از من پرسيدند :  "  پرويز تو چه چيزي حاضر هستي كه بدي و در ازاي اون ، خالق يك نيم نگاهي هم به تو بندازه ؟ يا اينكه به تو يك حرفي بزنه ؟ آيا حاضر هستي كه " نگين "  رو در ازاي اون بدي ؟  ( توضيح اينكه : نگين، خواهر كوچيك منه )  "

جوابي كه من دادم : "  خوب سئوال شما ايراد داره !  چراكه شما از من ميخواهيد كه در ازاي توجه خالق ، به اون چيزي رو هديه كنم كه مالِ خودم نيست و جان يك انسان ديگرو بدم براي چيزي كه خودم ميخوام . " ( حالا كه نگاه ميكنم ، ميبينم كه من در رابطه با عشق به خالق ، چيزهايي شنيدم ولي ظاهراً هيچ دركي از اونا نداشتم . چراكه . . . )

ايشون توي چشمام نگاه كرد و گفتند :  " پس چرا ابراهيم ، اسماعيلِش رو   فرزندش رو   پارة جگرش رو   براي خدا سر ميبره ؟ !  "

اينجا بود كه به اين پي بردم  كه من چقدر از مرحله پرتم . . .

به جواب سئواله ايشون كه عميق ميشم ،‌ ميبينم كه من براي اون نيم نگاه خالق ،  جون خواهرِ كوچيكم كه هيچي شايد حتي مثلاً اين راحتي نسبي زندگي روزمره‌ام رو هم نتونم بدم شايد حتي سلامتي ام رو هم نتونم در عوض اون نيم نگاه بدم . و شايد حتي پست‌ترين داشته‌هام رو هم در مقابل اون نيم نگاه نتونم از دست بدم  . . . .

در صورتيكه حالا ميفهم   چرا بهم گفتند  كه  " بايد كه جمله جان شوي تا لايق جانان شوي " خب من هم اين جمله رو بارها شنيده بودم ولي فكر ميكنم حالا اين رو درك ميكنم كه كسي كه دنبال حقيقتِ مطلق ميگرده ، از چي بايد مايه بزاره ! . و حالا ميفهم كه خونة پوشالي داشتن براي طالبِ پرواز بودن ، بهمين راحتي ها هم نيست كه من فكر كنم  . . . 

  تازه فكر ميكنم اونهائي هم كه توي اين معامله ( البته شايد معامله براي اين مفهوم لغت مناسبي  نباشه ) اين نيم جانشون رو  - كه از اون اول هم به موئي بند بود - ميدن و در ازاي اون به جانان ميرسن ، بازهم خالق در حقشون خيلي ارفاق كرده ! ولي  من نه تنها اين نيم جان بلكه شايد خيلي كمتر از اون رو هم نتونم براي خالق بدم . . .

 ي حديث قدسي  رو شنيده بودم  كه  خيلي دوستش دارم و مضمونش در رابطه با سالكي هست كه از مرحله طلب و خواستنِِ خالق ، به دوست داشتن خالق ميرسه و بعد به عاشق شدن خالق  و خالق به اون ميگه :  كسي كه عاشقِ من بشه ، من عاشقِ اون ميشم . كسي كه من عاشقِ اون بشم ، ميكشمش !  و اون وقت  ، خونبهاش رو خودم ميدم . . . ( و امثال من  چه ميدانيم كه اون خونبها چه خواهد بود ؟ )

و خلاصه وقتي كه اين محك رو به خودم زدم ، متوجة اين حقيقتِ تلخ شدم كه : شايد من در  " هفت  شهر عشق " ، توي شهر صفرُم هستم !  ( البته اگر كه از منفي ها صرف نظر كنيم ! ) و چه رسد به  "  خمِ كوچة اول  و يا غيره . . .  "  و مجبورم اين حقيقت رو به خودم نهيب بزنم كه : اگر كه در اعماق دلِ خود  ذره‌اي باور داري كه به توي فعلي ميگويند كه تو الان در فلان وادي هستي ، سخت در اشتباهي !  و ميبايست از اين توهم ، بيدار بشي . و حقيقت رو  ولو  تلخ    ولو  گزنده  ببيني .

و در پايان  يك اميد هم بخودم ميدم  - كه خدا كنه اين ديگه درست باشه  ! - ( و نيان بگن : نه اينم كورخوندي ! ) اين اميد كه  : آدم حتي اگه بفهمه كه توي واديِ  صفرُم  بسر ميبره  ! ، خيلي بهتره از اينكه گمان كنه توي وادي چهارم يا پنجم يا هر چندم  است ولي حقيقت نداشته باشه  . . .

و چون من جزوِ سالك هاي تنبل و لاكپشتي و پُر كارما و خلاصه    وادي صفرمي و ..... ولي بسيار پُر توقع هستم ! ! !   :   

             به اميد اون روزي كه من نيز بتوانم اسماعيلِ وجودِ خود رو در راه خالق قرباني كنم . .            حتي اگر از هيچ گوسفندي ( براي جايگريني )  خبري نباشه ! ! ! ....

پی نوشت :   ( بعد از کامنتِ خانمِ آرتميس در وبلاگ  " آقا خره " )

.

.

.

الگوي سلوك

من به اين الگوي سلوك اعتقاد دارم . . .  به اين خالق  . . . به اين هدايت . . . به اين حامي . . .

اين خالق " شاهد بي تاثير " نيست . اين پدر فرزندش  رو كه هنوز كوچيكه و هنوز هيچ دركي از شنا كردن و حركت نداره ، پرت نميكنه توي آب و بگه خودت بيا بالا . . .

شاهپرك چه زيبا گفت :  " هر کس را  اول توان میدهند بعد امتحان می کنند "

سالك تا گفت بسم الله ، نبايد از اون امتحانِ مرحلة آخر رو گرفت . . . جوجه تا سر از تخم بيرون آورد ، نبايد اونو از پرتگاه انداخت پايين . . .

خالق اول به مخلوق آموزش رو بايد بده ، (ابتدا به اون شنا ياد بده ) ، بعد اونو توي اقيانوس بيكرانِ هستي رها كنه . . .

يه چيزي توي ذهنم  بهم داره ميگه : تو داري كاستي هاي خودتو گردنه هدايت نشدن ميندازي . تو خودتو سالك ميدوني در حاليكه اين ادعائي بيشتر نيست . بين وادي يك ( وادي طلب ) تا وادي دو به اندازه " يك " واحد فاصله است ولي از وادي صفر( وادي كه تو در اون حتي سالك هم نيستي ) تا وادي  يك (وادي طلب ) ،  راهي بلند درپيش است . به بلندي فاصله بين كلمة  " عدم " تا كلمة " آدم " . . .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 2:7  توسط لاک‌پشتی که به پرواز می‌انديشد |