![]() |
![]() |
|
| استاد گفتند : همه آنها که پرواز میکنند خانههای پوشالی دارند |
|
من مطالب شما رو درباره مقایسه دانائی و آگاهی خیلی وقت است که پیگیری میکنم و طبیعتا بنا به فهم خودم (ولو خیلی قلیل) چیزهایی دستگیرم شده . من بعد از خوندن مطالب شما برتری آگاهی نسبت به دانایی رو قبول کردم و اتفاقا خیلی هم بهش اعتقاد دارم .
اما خب من که راهی به اون وادی ندارم . ( یا حداقل فعلا ) . من که استاد های از جنس واصل یا غیر واصل یا اونهایی که بدونن وسط میز دقیقا کجاست ! ندارم . نتیجه خب همین میشه دیگه . مجبورم به اندازه فهم و توان و وقتِ خودم بیافتم دنبال دانائی جمع کردن . اگه " آقا خره " رو حساب اینکه - ممکنه کارما داشته باشه - به کسی آموزش نمیده . خب منم با یک ذره بین شکسته میافتم دنبالش و مجبورم هرچی میگه و هر کاری میکنه رو با عقل خودم بسنجم . حالا اگه نتیجش گمراهی باشه این هم شاید کارما داشته باشه ! ولی من کلی چیزهای مفید از " آقا خره " یاد گرفتم . اما هیچ کس پیدا نشد که حسابِ " دارمای " این آموزشهای مفید رو برای آقا خره بکنه!!! حتی اگه دانایی چیزه کثیفی باشه حتی اگه اندوختن دانایی مثل خودن سم باشه و آدم رو با مشکل مواجه کنه ، حتی در اون صورت هم من مجبورم دنبالش برم . چون آگاه که نیستم ، راهِ آگاه شدن هم بلد نیستم پس با تمام وجود از اینکه نادان هم باشم سعی دارم فرار کنم .چون انصافا این دیگه خیلی برام سخته که هم نا آگاه باشم هم نادان بمونم هم اینکه بهم بگن برو دنبال زندگی عادی و روزمره ... یکبار داستانی رو از ذن برام تعریف کردین که خوب یادم نیست ولی مضمونش این بود که : توی یک معبد یک لاکپشت بود که اونو تزئین میکردن و روی لاکش ورقه های طلا رو میچسبوندن و اون هی سنگین و سنگین تر میشد . اما یک لاکپشتِ دیگه بود که توی معبد و طلا نبود بلکه توی گل و لای زندگی میکرد ! و گفتید که لاکپشتی که توی گل و لای زندگی کنه بهتره از اون لاکپشتی هست که توی معبد و با طلا زندگی میکنه حکایت منو دانائیه : من چون نمیتونم شقِ سوم و برتر این داستان باشم : - یعنی لاکپشتی که از قید طلا و لاکش رها شده و پرواز میکنه - (به آگاهی رسیدن ) پس مجبورم توی همین گل ولای دانائی بمونم تا اینکه توی اون معبدِ خوش آب و رنگِ روزمرگی باشم . حتی اگه این نادانی سم باشه ... کارمای این مسمومیت هم شاید گردن اساتید واصل و غیر واصلی باشه که میتونن کمک کنن و نمیکنن یک حدیث از حضرت علی توی ذهن من هست که میگه : ذکات علم ، آموختن اونه و یادم نمیاد گفته باشن : و شما تنها وقتی میتوانید آموزش بدهید که عالمِ کامل شده باشید و به آگاهی رسیده باشین و خلاصه بدونین دقیقا وسط میز کجاست !! راستی کلمه " آموختن " هم دو تا مفهوم داره : ۱- یاد دادن ۲- یاد گرفتن ---- و توی کلام چه برای کاری که استاد میکنه و چه برای کاری که شاگرد میکنه - برای هر دو از همین کلمه استفاده میشه --- پس شاید هر دو در داد و ستدی مشترک شریک میشن کاش اساتید بجای اینکه خودشونو از آموزش دادن کنار بکشن ، بیان و بگن آقا این درس اول ، این مشق اول ..... اگه از پسش بر اومدی اونوقت بیا بگو دومی رو بگو ... آقا خره عزیز ، شما این همه افرادی رو میبینید که میان توی وبلاگتون و شما رو دوست دارن و قطعاً چیزهای مفیده خیلی زیادی هم یاد میگیرن . و شما حسابِ دارمای اونو نمیکنید ... کاش بخاطر اینکه ممکنه یک لاکشتی هم پیدا بشه و از مطالب شما به خاطر کج فهمی خودش ، برداشت نادرستی بکنه ، حرفاتونو و آموزشهایی رو که میتونین بدید نهان نکنین یکبار از استادتون نقلی نوشتید به این مضمون : " اگر نمیتونی به کسی ایمان بدی ، ایمانشو ازش نگیر . حتی به ایمانش حمله هم نکن " بازم میپرسم : اگر بتونی به کسی ایمان بدی ولی از کنارش بگذری و بری ، درسته ؟ !! ( اونم رو حساب اینکه شاید کارما ایجاد بشه ) سئوال : توی یکی از داستانها : پیرزنِ استادی که آقا خره چند بار اونو دید خطاب به یکی از شاگردهاش که مستجاب الدعوه بود و برای مردم دعا میکرد ، ولی به بیراهه رفته بود ، میگه : " ایکاش می توانستی برای خودت دعا کنی ! گفته بودم که این راه عاقبتش همه چیز هست جز خدا ! و تو گفتی که خدمت به خلق کم از خدمت به خدا نیست! اما فراموش کردی بدون آگاهی خدمت به خلق هم بی معنی است" خب من هم قبول دارم که اگه افراد آگاه نباشن ممکنه نتونن بفهمن که چه کاری برای خلق ، خدمته و خلاصه صلاح اونا در چیه ولی پس با این حساب همه باید بشینن تا خدا بشن ! اونوقت از توانائی هاشون و دانسته هاشون برای کمک به دیگران استفاده کنن !! ؟؟ یک مثل هست حتما شما هم شنیدین : چو میبینی که نابینا و چاه است اگر خاموش بنشینی گناه است حالا یک کسی که بینائی داره و چاه رو جلوی پای دیگری میبینه ، هیچی نگه چون اگه نابیناهِ اونوری بره ممکنه اونورتر یک مین باشه و بجای شکستن دست و پاش بمیره ؟ ؟ !! پس نقش خدا این وسط چی میشه ؟؟ !! وقتی یک نفر با نیت خیر کوری رو از افتادن توی چاله با خبر میکنه ، اونوقت خدا نمیزاره اونورتر چاه باشه .من فکر میکنم آقا خره در هر مرتبه ای که باشه ، خیلی درسها برای گفتن به امثاله من داره که ارزشمندن . و ضمناً : راستش از اینکه توی وبلاگتون جوابِ " شفا " رو کامنت گذاشتم این بود که خودتون بیاین و راجع به مقام و حال ، شرح بدین و باز هم استفاده بکنم ، که امیدوارم فضولی منو ببخشید . .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 15:53 توسط لاکپشتی که به پرواز میانديشد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خلوتِ لاكپشتي كه به پرواز ميانديشد
|
| پیوندها |
|
سيـمـرغ در آتـش آقــا خــره مــوج پـيــشــرو دیـوانـــه سالکان راه زال زالک از دور نسیم در کویر ام . اس جوهر هستـــــی آرمان دوستم سايت آموزشي موج پيشرو يك محسن مازيار سكوت زمان |
|
RSS
|