تبليغاتX
مایگاه پرواز
استاد گفتند : همه آنها که پرواز می‌کنند خانه‌های پوشالی دارند
 

مـرگ خیلـی آسان میتواند الان به سراغ مـن بیایــد .

اما مـن تـا میتوانــم زندگــی کنم نبایــد به پیشـواز مرگ بـروم .

البـته اگر یک وقت ناچار با مرگ روبرو شوم      کــه  میشـــوم       ، مهم نیست .

مهم این است که زندگی یا مرگ من ، چه اثـری  در زندگی دیگران داشتـه باشـد . . .

                                                                                                          قصه های بهرنگ (  صمد بهرنگی  )


امیدوارم لحظه ای که با مرگ روبرو میشوم ، هدفی ناتمام باقی نگذاشته باشم . امیدوارم اون لحظه برام اینطوری باشه که :   

 خب بالاخره وقتش رسید حالا از این به بعد شرایط عوض میشه . . .

نه اینکه با ترس و دلره همراه باشه و حسرت کلی کارهای ناتمام و انجام نداده ........

    

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 23:22  توسط لاک‌پشتی که به پرواز می‌انديشد | 

 

یک قدمی . . .

 

این تصویر رو چند وقت پیش دیدم و برای من خیلی جالب بود

 

خب من هم داستان قطره ای رو که آرمانش پیوستن به دریاست رو شنیدم .

اون مادامیکه از منبع جداست ، قطره است . ولی وقتی به منبع رسید دیگه قطره ای وجود ندارد و اون با منبع یکی شده . . . یا به عبارتی فنا فی الله شده . . .

 

اما اونچه که توی این تصویر برای من جالب بود :

 

گاهی شنیدم که گفته شده : راه پیوستن طول و دراز نیست بلکه یک قدم است و اون یک قدم در شناختن خود خلاصه میشه . . .

 

حال این قطره هم که آرزو داره به دریا ( منبع ) بپیونده ، و بوی آب رو همه جا اطراف خودش حس میکنه ،  ظاهرا خبر نداره که بین اون و منبع راهی تنها به نازکی و باریکی یک پر وجود داره .

 

نکته :

درسته که این راه ممکنه تنها یک قدم به باریکی یک  پر باشه ، اما فکر میکنم برداشتن همین یک قدم هم خالی از مشقات فراوان نباشه .

و این مشقت برای قطره شاید این باشه که :  اون نباید قطره باشه !

اون باید در مقابل منبع ، دست از قطره بودن خودش برداره . . .

اون وقت ... شاید زمانی که دیگه قطره نبود .... شاید وقتی که دیگه بخار شده بود . . . در اونصورت شاید به وصال میرسه . . .

 

کما اینکه همانطور که بهتر از من میدونید ، شیخ صنعان که عمری کنار خانه کعبه به عبادت مشغول بود و برای خودش قطبی بود و مریدان فراوان داشت ، در پی دیدن یک خواب راهی سفری شد که در اون سفر عاشق دخترِ ترسا شد و به همه کار واداشته شد . از قبیل خوک چرانی و آتش زدن قرآن و شراب خواری و بسیاری دیگر ... تا جائیکه زیر و زبِر شد و در آخر داستان (تثلیثِ دیدن ، ندیدن ، دوباره دیدن ) بازگشت و دوباره ایمان آورد و خلاصه رسید . . . 

و گفته شد این همه که بر سر او آمد به این خاطر بود که :

 

میان او و خالق ، تار موئی حجاب بود که باید برداشته میشد .

 

این تار مو شاید همان پری است که در تصویر بین قطره و دریا جدائی انداخته . . . همان پرده ای که چو فرو افتد دیگر نه تو مانی و نه من . . . همان پل صراطی که به باریکی یک موست . . . همان تار موئی که پرتوآ ، دختر زیبای شهر توآ هر صبح به بیرون از دیوارهای شهر می انداخت و آن کلید دروازه های شهر بود . . .

 

پی نوشت :

 

فکرم میکنم هنوز هم نتونستن حسی  رو که از دیدن تصویر داشتم بگم . . .

شاید بهتر باشه که اون ی حس باقی بمونه و توصیف نشه . . .

 

و نظر شما در باره  تصویر . . . یک قدم تا رستاخیز . . .


پی نوشت ۲ :         ( یک داستانی کوتاه که همیشه یادمه و برام خیلی مهمه )  :

 

یک روز عاشق رفت در خونه معشوق و در زد .......

 

معشوق از اون طرفِ در گفت :  کیه ؟ .....

 

عاشق گفت :   منم  .

 

 و معشوق گفت :    برو هر وقت   "  تو "   نبودی   بیا

 

  

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 22:26  توسط لاک‌پشتی که به پرواز می‌انديشد |