تبليغاتX
مایگاه پرواز
استاد گفتند : همه آنها که پرواز می‌کنند خانه‌های پوشالی دارند

 

موضوع این هفته کلاس و صحبتهایی که در آن شد ( مضمون بعضی صحبتها و در بعضی نیز با دستکاری بنده ! )

 

سفر

 

چرا سفر می کنیم ؟

سفر – هجرت – مهاجرت – کوچ – . . .

هدف از سفر چیست ؟ آیا هدف از سفر کردن ، صرفا رسیدن به مقصدی خاص است ؟

یا اینکه ممکن است خود راه نیز مهم باشد ؟

چرا گفتند :  بسیار سفر باید تا پخته شود خامی ؟ !

چرا همه پیامبران در مرحله ای از زندگی خود این سفر ( هجرت ) را داشتند .

( نوح ، ابراهیم ، موسی ، عیسی ، محمد ) 

و نکته این که مقصد آنها از قبل آنچنان مشخص و معلوم نیست !

چرا مسلمانان باید هر چند وقت یکبار از هر کجا که هستند به حج روند ؟

آیا در سفر کردن حتما باید از جایی به جایی دیگر رفت ؟

اگر بله پس چرا در بعضی جاها گفته شد : سفر به درون ؟

 

30 مرغ بودند که سفری رو آغاز کردند تا به هدفی برسند .

هدفی که نمیدانستند چیست . تنها از آن شنیده بودند .

و این راه رو رفتند تا در نهایت به اون هدف رسیدند و اون هدف چیزی جز تصویر خودشان نبود .

پس با تصویر خودشان روبرو شدند و سیمرغ را دیدند .

 

نکته :

ما در آئینه میتوانیم تصویر خود را ببینیم . پس شاید آنها در همان آغاز هم آن آئینه را با خود داشتند و در طول راه و سختیهایی که کشیدند و پایداری که داشتند توانستند غبار روی این آئینه را بزدایند و آنگاه قادر به دیدن سیمرغ شدند  که در واقع تصویر خودشان بود .

 

برای همین است که در سفر کردن و به مقصد رسیدن میتوان زیر یک درخت نشست و سفر کرد .( بودا ) زیرا خالص کردن و صاف کردن آئینه دل است که  مطلوب را مینمایاند . و برای  صاف کردن آئینه دل ، حتما لازم نیست هجرت ما بصورت از جائی به جای دیگر رفتن  باشد .

 

               ای قوم به حج رفته کجائید کجائید                                معشوق همین جاست بیائید بیائید

               معشوق تو همسایه دیوار به دیوار                              در وادی سرگشته شما در چه هوائید

               گر صورت بی صورت معشوق ببینید                      هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمائید

              ده بار از آن خانه بدان راه برفتید                               یکبار از این خانه بر این بام برآئید

 

هاجر  با فرزند خود اسماعیل در بیابان تنها ماند و برای یافتند آب و سیراب کردن کودک خویش هفت بار فاصله بین دو کوه صفا و مرو را طی کرد

و گفته شد (مضمون) " ... سعی بین صفا و مرو بود  که زمزم را زیر پای اسماعیل جوشانید  "

 

پس در سفر ما یک مبدا داریم و یک راه و یک مقصد .

 

و همواره از خدا میخواهیم که " اهدنا صراط المستقیم "

ما را به راه راست هدایت کند . ( راه راست = خط راست = کوتاهترین راه بین دو نقطه !! )

 

پس شاید راه از مقصد مهمتر باشد . کما اینکه آن مرغان نیز مقصدشان یافتنِ راهبر بود ( سیمرغ ) که خود کلمه راهبر یعنی راه برتر و اشاره به راه دارد نه مقصد . . .

 

شاید برای همین باشد که در شریعت برای مسافر امتیازاتی در نظر گرفته میشود . مثلا نماز مسافر دو رکعتی می شود و روزه و ....  در صورتی که همین مسافر وقتی سفرش تمام شد و به مقصد رسید و در آنجا مقیم شد ، دیگر این امتیازات را ندارد .


رهرو ،  ره را در خود دارد و وقتی قصدِ به میم میکند ، مقصد یا مقصود را می جوید . و برای یافتن مقصود ،  پای در مسیر مینهد تا از این میم ، سیر شود . 

موسی ایی می شود که چهل سال وادی ایمن را میجوید و در آخر او را به بلندای کوهی میخوانند و از آنجا مطلوب را به وی نشان میدهند و او که روزی پای در راه نهاده بود ، پایان را می یابد و پای از یین به یان مینهد و دیگر او هرگز پیدا نمی شود .

 


 و اینکه گفته شد : 

 

" در سکوتم ...... ره یافته سفری به درون خود میکنم .  "

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 20:21  توسط لاک‌پشتی که به پرواز می‌انديشد | 

 

عرصه پــــــــــــرواز نه تماشا !

 

 

دیگه نمیخوام بشینم و قله ها رو تماشا کنم

 

میخوام برم . میخوام راهی شم . میخوام تو این عرصه پرواز کنم .

 

من متعلق به این جائی که هستم ، نیستم .

 

چه آرامشی داره تماشای عرصه ها !!   

 

چه  صدای یکنواخت و زیبایی داره این رود     .....    چه  سکونی .........

 

کاش به این آرامش دل نبندم . کاش به این اصوات عادت نکنم  . !

 

کاش بفهم که نباید تمام عمر رو به تماشا گذروند .... باید راهی شد ........ تماشا کردنیها زیادند .......

 

لاکپشته رفته یک جای بلند و داره پروازِ  بازها رو تماشا میکنه و چقدر دلش میخواد که با اونا همراه بشه با اونا بازی  کنه .... اما پشتش وزنه ای هست که خیلی سنگینی میکنه . خیلی ...........

 

راستی آشیانه من کجاست ؟

 

روزی میاد که من هم بتونم بگم : " من به وطن رسیدم "  ؟؟؟؟

 

مثل بودا ...... مثل اوشو ...... مثل .............

 


آشیانه سیمرغِ وجود واقع در کوه قاف  است .

 

همه به اونجا رجعت خواهند کرد . ( انا لله و انا الیه راجعون  )

 

همه  در قبر به  "  قاف بر"  میشوند .

 

اما معدودی در   قدر    به   "   قاف در "   میرسند !          ( لیلة القدر خیرٌ من ‌‌اَلفِ  شهر )

 

گفته شد : " بمیرید ، قبل از اینکه بمیرید . که رنج جان کندن خود نبینید . "

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 2:17  توسط لاک‌پشتی که به پرواز می‌انديشد | 

 

این داستان رو وقتی کــودک بودم توی دبستـــان خوندم  :

 

یک لاکپشتــی بود که  توی یک آبگیر زندگی میکرد . ولی دیگه اون آبگیر مدتها بود داشت خشک میشد . و اون لاکپشت دلش نمی خواست اونجا بمونه

اون میخواست از اونجا بره

بره شاید برسه به دریا .......... که دیگه خشک شدنی نباشه ..........

 تنها راه رهایی ، پـرواز بود ... اما چطور ؟

 

دو تا بط بودن که خواستند کمکش کنن ....   و بهش قول مساعدت دادن ، فقط به یک شـــرط

 

شرط اینکه : اگه با ما همراه شدی ، نباید حـــرف بزنی  . . . 

 

در طول راهی که با ما پرواز میکنی هیچ نباید بگی .

و چوبی رو به منقار گرفتند و لاکپشت نیز وسط چوب رو با دهان گرفت و از اونجا پرواز کردند . . .

 

اما در بیــن راه لاکپشت طاقت نمیاره و شروع به حرف زدن میکنه و . . . .


 موسی نیز وقتی با حقیقت یا انسانِ کامل زمان خودش ( همراه ) میشه . این طاقت رو نمیاره و حرف میزنه ...

 

چرا اینجور شد ؟ ........ چرا این کارو کردی ؟ .......... چرا ؟


پشت جلد یک کتاب اینو نوشته :

زیبایی حقیقی نایاب و دور از دسترس است . حقیقت زیبا ، دست یافتنی نیست بلکه خودش می یابد و با خودش می برد . حقیقت فرار است و هرگز در یک جا باقی نمی ماند . اگر برای دَمی هم او را ببینی و تجربه اش کنی ، این به تمام زندگی می ارزد و ارزش مردن را دارد . بعد از دیدن زیبایی حقیقی ، بدون آن زیستن ، زندگی نیست و پس از دیدن آن زیبایی ، مـردن ، مـردن نیست .


و باز هم این شعرِ یادگاریِ استاد توی ذهن من :

 

چه خوش است حالِ مرغی که قفس ندیده باشد ////// چه نکوتر آنکه مرغی زقفس پریده باشد

 

پر و بال ما بردیدند و در قفس گشودند /////// چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد

 

میشه با حقیقت همراه شد ؟  .........  برای همیشه ؟ ............. تا بی نهایت ؟ ...........

.

.

.

.

 

جواب احتمالی :  

                          آن را که خبر شد ،  خبـــری باز نشد . . .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 10:58  توسط لاک‌پشتی که به پرواز می‌انديشد |