تبليغاتX
مایگاه پرواز
استاد گفتند : همه آنها که پرواز می‌کنند خانه‌های پوشالی دارند
 

دیشب به سرم زد برم کمی پیاده روی . (بدون اینکه خبر داشته باشم کجا دارم میرم! )

همینطور که میرفتم چشمم به یک کوچۀ تاریک و خلوت افتاد که ناخودآگاه مسیرم رو انداختم توی اون کوچه . (بدون اینکه خبر داشته باشم کجا دارم میرم ! )

داشتم با خودم یک جمله رو تکرار میکردم. تمام اون روز داشتم این جمله رو تکرار میکردم . همینطور که توی دلِ اون کوچۀ تاریک میرفتم و با خودم اون جمله رو تکرار میکردم و از خدا چیزی رو میخواستم ، بر خوردم به یکی مثل خودم !!

یک نفر رفته بود پشت یک ماشین نشسته بود و به یک دیوار تکیه داده بود و دست هاشو گذاشته بود روی صورتش و با خودش هی این جمله رو تکرار میکرد : خدایا ، گرسنمه . خدایا ، گرسنمه . (بدون انقطاع هی این جمله رو تکرار میکرد. )

خلاصه فهمیدم که قرار بوده من برم پیاده روی ! حتی مسیر این پیاده روی هم مشخص بوده . !!

خوشحال شدم از اینکه بهم عنایت هست . ولی نمیدونم چرا گریه ام گرفت . !

امیدوارم همانطور که حاجت اون دیشبیه برآورده شد ، و عنایتی که بهش بود ثمر داد ، یک روز هم  حاجت من هم برآورده بشه .

 خلاصه اینکه من هم وایسادم تو نوبت تا بالاخره نوبت من هم فرا برسه . باید صبور باشم و ثابت قدم .

التماس دعا . . .

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 6:41  توسط لاک‌پشتی که به پرواز می‌انديشد | 

 

 

 

صـــــاحب این چشمـــان . . .

 

نمی دونم چرا ولی من به این چشمها و بعضی چشمهای دیگه خیلی خیره میشم .

مدتها به این چشمها خیره میشم . . .

نمیدونم چرا ولی احساس میکنم این چشمها با من حرف میزنن . با شخص من .

گاهی فکر میکنم این چشمها نگران من هستند . آخه من با صاحب این چشمها دوستم ! ی دوستی که شاید هم یک طرفه نباشه ! . زیاد بی ربط هم نمیگم . خیلی پیش اومده که صاحبان این چشمها با لاکپشت هایی مثل من هم دوست بودن و تنها افراد بزرگ رو برای دوستی انتخاب نمی کردند.

گاهی فکر میکنم این چشمها منتظر من هستند . منتظر برای اینکه کاری رو که میباید انجام بدم .

فکر میکنم این چشمها به وسعت اون دریای پشت سر،  عمق  و وسعت دارن .

 

به امید روزی که . . .


پی نوشت :

شعری زیبا از دیوان شاه نعمت الله ولی - شاید خطاب به امثال من :

 

نیست شو تا هست گردی ای پسر .................. ور نگردی پست گردی ای پسر

غیرت ار داری  زِ غیرش درگذر ................ حیف اگر پا بست گردی ای پسر

دست دستان زیر دست خود کنی ................گر چو ما زان دست گردی ای پسر

خوش درآ در بحر بی پایان ما .................تا به ما پیوست گردی ای پسر

.

.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 0:16  توسط لاک‌پشتی که به پرواز می‌انديشد |