تبليغاتX
مایگاه پرواز
استاد گفتند : همه آنها که پرواز می‌کنند خانه‌های پوشالی دارند

 

ديروز سئوالي رو از من پرسيدند . كه اين سئوال مشابه سئوالات روانشناسي طرح شده بود و در آخر به جوابها نمرات 50 تا 100 تعلق مي گرفت !!!

سئوالي كه در زير مي بينيد ، تقريباً همان سئوال اصليست با حذف قسمت نمره و اضافات ديگر . . .

 

موضوع به همين سادگي و توسط همين نقاشي سادة كودكانه مطرح شد .  

  تنها راه رسيدن زن عاشق به آن سوي درياچه ، عبور از رودخانه است . اما براي عبور نيز تنها راه موجود ، سوار شدن بر قايقِ مرد  سياه است . و راه استفاده از قايق براي عبور ، پذيرفتن شرطي بي‌شرمانه است كه مرد سياه از زن مي‌خواهد !

 

سئوال اول :  اگر شما بجاي زن عاشق بوديد ، براي عبور و وصال معشوق ، آن شرط سياه را مي‌پذيرفتيد ؟

سئوال دوم :  اگر شما بجاي مرد معشوق بوديد و عاشقتان با قبول آن شرط به شما در آن سو مي‌رسيد ، آيا شما او را مي‌پذيرفتيد ؟

 

 

جواب من :

من اگر بجاي آن زن بودم براي رسيدن به معشوق،با توكل به خدا سوار بر قايق سياه مي‌شدم.با اين ايمان قلبي كه: « خدا بينا و شنواست ».

و نظرم اين بود كه اون زن اگر با اين ايمان به قايق سوار بشه ، صحيح و سلامت به اون طرف مي‌رسه .

و اگر بجاي مرد معشوق بودم ، عاشقي رو كه با قبول او شرط به من رسیده می پذیرفتم .

(لازم به توضیح است که من بعد از این جواب ، تلويحاً متهم به بي‌غيرتي شدم )

جواب شخصي ديگر :

من اگر بجاي زنِ عاشق بودم ، خودم رو درون درياچه مي‌انداختم و با مرگ خود اين عشق را جاودانه مي‌كردم .

 

و يه جواب ديگه :

من سوار شدن به قايق كه لازمه‌اش پذيرفتن شرط سياه است رو اشتباه مي‌دونم و اينكارو نمي‌كنم . ولي اگر بجاي اون مرد بودم كه با اين عاشق در اون شرايط روبرو ميشد ، و اشتباه عاشقش رو كه براي رسيدن به او رخ داده مي‌ديد ، او رو مي‌پذيرفتم .


پي نوشت ۱:

اگر مايل بوديد ، شما نيز جوابهاتون رو با من به اشتراك بگذاريد .

پی نوشت ۲ :

اگر اصلا از این سئوال و جوابها خوشتون نیومد ، لطفا من رو ببخشيد و همه رو فراموش كنيد و پيشنهاد ميكنم به پي‌نوشت ۳ رجوع كنيد.

پي‌نوشت ۳:

مطلبي كه اولين بار در يك وبلاگ خوندم و دومين بار روي ديواري در يك منزل :

خداوندا

آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه راکه نمی توانم تغییردهم

                         شهامتی که تغییردهم آنچه را که می توانم تغییر بدهم

                                                                    ودانشی که تفاوت آن دو رابدانم

                                                                                                                     آمین

 


از تمام دوستانی که نظرشون رو در مورد این پست با من به اشتراک گذاشتند ، ممنونم . من بعد از خوندن همه كامنتها و شنيدن بعضي چيزهاي ديگه متوجه شدم كه اين سئوال به نوعي ايراد داره (چون تكليف سئوال مشخص نيست كه صرفاً عشق زميني رو مطرح ميكنه يا استعاره از عشق الهيست ) .

ولي از تمام اينها گذشته ، اگر دوباره اين سئوال رو از من بپرسن ، دلم ميخواد اين جواب رو بدم :

اون زن اگر از عشق دم ميزنه ، و يك مجنونه و از روي حساب و كتاب تصميم نمي‌گيره و خلاصه اگر عاشقه ،‌ دل به دريا مي‌زنه . نه اينكه از ترس مردن در آب بره و شرط سياه رو بپذيره كه بتونه از قايق استفاده كنه . اون وقتي سوار قايق ميشه ، يعني اينكه : نبايد توي آب برم ، ممكنه بميرم ، بايد با مرد سياه و شرطش كنار بيام و خلاصه كلي محاسبات ديگه كه بويي از عشق درش نمياد .

نويسنده: دوست قدیمی
چهارشنبه 24 آبان1385 ساعت: 12:37
به نظر من بهترین جواب ممکن رو شما دادین

نويسنده: علی

پنجشنبه 25 آبان1385 ساعت: 21:16
سلام
زنی معشوقی که به خاطر رسیدن به عشقش به این پیشنهاد تن بده
معشوق کاذبه
عشق واقعی اینو قبول نمیکنه
معشوق واقعی میگه حتی اگه به عشقم نرسم .................................

نويسنده: humana

جمعه 26 آبان1385 ساعت: 10:54
اگر مرد قایقران بنفش بود یا خردلی چه اتفاقی می‌افتاد ...!؟

نويسنده: پرویز

جمعه 26 آبان1385 ساعت: 11:10
سلام
علي آقا از اينكه نظر دادين ممنون .
اتفاقا خيلي ها با شما هم عقيده بودند كه آن زن (كه البته عاشق است نه معشوق) مي بايست صبر رو بر طلبش انتخاب كنه و يا اينكه نمي بايست وجودش رو در اختيار كسي به غير از اونكه به او تعلق داره (معشوق) قرار بده .
ولي در مقابل :
اون زن در اين مثال يك عاشق به تمام معناست و سئوال اينه كه آيا فعلي كه از يك عاشق سر ميزنه ، اصلا ميشه خطا باشه يا نه . عاشق كه فكر نميكنه و كاري رو انجام ميده و تماما افعالي كه از او سر ميزنه از جوشش عشقه و حالا خيلي جاها ديده شده كه عشاق كاري هايي رو ميكنن كه از نظر ديگران حتي خلاف شرع است ولي . . .
فكر مي كنم براي همين هست كه در داستاني مثل ليلي و مجنون ، اسم اوني رو كه عاشق است گذاشتن : "مجنون " . يعني ديوانه . كسي كه از نظر ديگران كارهايي كه ميكنه ديوانگيست . و ديوانه كسي است كه فكر مي كنم از روي حساب و كتاب كاري رو انجام نمي‌دهد .

" ... تا خدا رو چي خوش مياد . . . "

اما آقا يا خانم humana عزيز :
بدليل كم بودن آي كيو متوجه منظورتون نشدم . اگر مقدوره بيشتر توضيح بديد .
در هر حال از اينكه اومدين ممنون . . .

نويسنده: خواننده

شنبه 27 آبان1385 ساعت: 0:33
خب جواب شما خیلی کامل بوده به نظرم...البته به آب زدن هم فکر بدی نیست

نويسنده: رُز

شنبه 27 آبان1385 ساعت: 17:3
موهبت الهی که عبارت از پاکدامنی و نجابت است هرگز مباد که فدای عشق زمینی شود. حفظ نجابت و اعتماد و توکل به خدا عشق زمینی را نیز هدیه میدهد.عشق یعنی انتظار.....

نويسنده: پرويز

شنبه 27 آبان1385 ساعت: 17:13
حال اگر اين معشوق الهي بود چه ؟

نويسنده: چَـشم عقاب

شنبه 27 آبان1385 ساعت: 17:16
عاشقي؟ خوب بپر...

نويسنده: چَـشم عقاب

شنبه 27 آبان1385 ساعت: 17:19
يعني پرواز كن.....

نويسنده: چَـشم عقاب

شنبه 27 آبان1385 ساعت: 17:21
فكر نكن، شك نكن ، پرواز كن...

نويسنده: پرویز

شنبه 27 آبان1385 ساعت: 19:21
به نظرم ، ايده ي چشم عقاب هم بسيار زيبا بود

نويسنده: فانی

يکشنبه 28 آبان1385 ساعت: 1:8
مرسی . . .

نويسنده: humana

يکشنبه 28 آبان1385 ساعت: 21:19
اگر مرد قایقران شرط دیگری می گذاشت در نظرها چقدر تفاوت بوجود می آمد ...!؟

نويسنده: پرويز

دوشنبه 29 آبان1385 ساعت: 0:1
humana ي عزيز
به نظر من هم مشكل همينجاست كه چون آگاه نيستم نميتونم مرزها رو تشخيص بدم . يعني اينكه : حالا اگر شرط ديگه اي باشه چي؟ بپذيريم يا خير ؟
كجا بپذيريم و كجا نپذيريم . چه شرطي قبول چه شرطي نه ؟ مرز كجاست ؟

"خداوندا

آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه راکه نمی توانم تغییردهم

شهامتی که تغییردهم آنچه را که می توانم تغییر بدهم

ودانشی(خردي) که تفاوت آن دو رابدانم

آمین "

نويسنده: humana

دوشنبه 29 آبان1385 ساعت: 2:2
این مرزهایی که تو گفتی نمی‌دانم چرا مرا به دریا برد / گوشه‌ای از دریا را می‌شناسم که وقتی به صخره‌های بلند ساحل می‌زند جز تلاطم بی‌حد نمی‌بخشد / اگر زمان را قدم بزنیم / گوشه‌ای از دریا را می‌شناسم که وقتی به ساحل می‌رسد آرام در بستر ماسه‌ای آن پخش می‌شود

نويسنده: پریا

دوشنبه 29 آبان1385 ساعت: 14:2
والا نمی دونم چی بگم
خیلی جالبه!!!!
همین تویی که گذر از دریاچه ی سیاه رو مدرک عشق می دونی
می تونی حتی یک لحظه خودت رو جای طرف مقابل بذاری؟؟؟
حالا که نمی تونی حق نداری حتی 1 کلمه هم نظر بدی، درضمن سعی کن ملاک عشق رو عشق بدونی نه کثافت کاری..
علی علی!!!!

نويسنده: دیوونه

سه شنبه 30 آبان1385 ساعت: 7:24
بستگی داره به اینکه زن عاشق دیوونه باشه یا عاقل و نیز به دیوونگی یا عاقلی مرد معشوق هم بستگی داره. شاید هم اون سیاهه قلبش از نو عشق گرم بشه و از شرطش بگذره و سفید بشه؟کی می دونه؟ تا جرکت آغاز نشه نتیجه ای هم در کار نیست.

نويسنده: شخصی دیگر

سه شنبه 30 آبان1385 ساعت: 10:13
زنهار اگر به مامن پروا و احتیاط از عشقتنها طالب کامید و گوشه ی آرام . پس برهنگی خویش بپوشیدو پای از خرمن عشق واپس کشید . به دنیای بی فصل خود نزول کنید که در آن لب به خنده می گشاید اما نه از اعماق دل . و اشکی از دیده فرو می چکد اما نه به های های جان. چیزی به تحفه نمی دهد عشق مگر خویش را و نمی ستاید مگر از خویشتن . ( جبران خلیل جبران )

نويسنده: سیمین روزگرد

چهارشنبه 1 آذر1385 ساعت: 11:30
سلام...
و جواب من:
اگر جای زن عاشق بودم مسلما" سوار بر اون قایق سیاه می شدم و هر خطری رو هم به جان می خریدم اما
اگر جای مرد معشوق بودم با توجه به اینکه اگر من مرد بودم سعی می کردم از زنی خوشم نیاد(!!)و عقلانی به ماجرا نگاه می کردم نه احساسی،او رو نمی پذیرفتم!!!
(به نظر من که حقیقت (جز استثناها) چیزی جز این نیست!!)
...
جمله ی جبران خلیل جبران هم بسیار زیبا بود...
قربانت:سیمین

نويسنده: سیمین روزگرد

چهارشنبه 1 آذر1385 ساعت: 11:34
راستی به نظر من یه عاشق واقعی البته از جنس مونث طبعا تن به چنین کاری میده و اگر نده...اما خب این فقط برای اثبات به خودش و معشوقشه و پس از رد شدن از اون دریا باید دید چه می شه!یعنی اگر با توجه به کاری که کرده باز هم پذیرفته نشد و دم نزد اون وقت می شه روح بلدی رو کشف کرد...
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 18:39  توسط لاک‌پشتی که به پرواز می‌انديشد | 

سلام به همه دوستانی که اینجا میان . . .

 

نه خسته شدم . نه کوتاه اومدم و نه کم اوردم . 

ولی دلم از دست خودم گرفته . . .  

 

 یک روان گردان میخوام . یک   " روان     گردان "  

 

بگذریم . . .

 

داستان داستانِ  یک زندانه  :

میدونم :

 

زندان  ،  من 

                          زندانی  ،  من   

                                                     زندانبان  ،  من   

                                                                    

اما ای تویی که بیرونه زندانی ،

 

کاش گاهی بیای ملاقات من . . .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 22:33  توسط لاک‌پشتی که به پرواز می‌انديشد |