![]() |
![]() |
|
| استاد گفتند : همه آنها که پرواز میکنند خانههای پوشالی دارند |
|
بعضي موقعها هست كه فرصتهاي طلايي پيش مياد براي اتفاقات به قول من مايگاهي يك فرصت استثنايي بوجود مياد و افرادي كه ميخوان از اين فرصت استفاده كنند ميان جلو تا بخت خودشون رو امتحان كنند .
"اوني كه اون بالاست" اين افراد رو به دو تا صف تقسيم ميكنه .
1- اونهايي كه لياقت دارند 2- اونهايي كه هنوز لياقت ندارند در مورد خودم نميدونم چرا همش داره اينجوري ميشه : ميام جلو تو صف ميايستم تا ببينم جزو كدوم يكي از 2 گروه فوق هستم . تا نوبتم برسه با خودم وضعـم رو ارزيابي ميكنم . ميبينم كه خب من اينجوريم و اونجوريم و . . . و جزوه گروه بيلياقتهام و وقتي نوبتم برسه كه مورد سنجش قرار بگيرم ، جلوي همه آبروم ميره . اما هميشه وقتي نوبتم ميرسه يه اتفاق خاص ميافته . يه اتفاقي كه نميدونم چرا رخ ميده . اتفاق اينه : "اوني كه اون بالاست" ، وقتي نوبت من ميشه جوري وانمود ميكنه كه انگار من رو نميبينه ، سرش رو به يه كار ديگه مشغول ميكنه ، روش رو به طرف ديگري ميچرخونه خلاصه هيچ چيزي رو به روم نمياره و من هم با كمال پررويي از اين فرصت استفاده ميكنم و يواشكي ميرم توي صف لياقتدارها ! ميدونم كه من رو ميبينه اما نميفهم چرا بهروي خودش نمياره و روش رو به طرف ديگري ميچرخونه سادهترين جوابم اينه كه بهم باز هم فرصت ميده تا من هم خودم ، و بدون ارفاق و تقلب رسوندن ، بشم جزوه بالياقتها اما متاسفانه من باز هم گند ميزنم و باز همين اتفاق ميافته . تا حالاش كه اينجوري بوده .
اما خوب ميدونم كه هيچ تضميني نيست كه اين روند هميشه همينطور باشه : يه بار جستي ملخك (لاكپشته) دوبار جستي ملخك گاهي دوستايي كه بزرو رفتم خودم رو توي صفشون جا زدم ، ميرن به "اوني كه اون بالاست" راجع به من ميگن . ميگن بابا اين لاكپشته اومده جزوه ما ها !! ميدوني كه !! اين لاكپشته هي مياد تو صف ما هي دنبال ماها مياد اين ور و اون ور . هي توپش رو ميندازه تو حياط خونهي ما ، بعد زنگ ميزنه مياد تو ميگه : ببخشيد توپم افتاده تو خونهتون ! ديگه ما عادت كرديم هر وقت زنگ ميزنه درو باز ميكنيم ، ميگيم : ميدونيم توپت افتاده ، نميخواد بگي ، بيا تو ! و شواهد نشون ميده كه "اوني كه اون بالاست" بهشون ميگه : -فعلاً كاريش نداشته باشيد . -
نميدونم خلاصه بايد يه همچين جوابي بهشون داده باشه كه منو هنوز دك نمیکنن . خلاصه من تو خيلي رستورانها رفتم و بهترين غذا رو خوردم در حاليكه اگر قرار بود پولش رو بدم شايد به هيچ وجه نميتونستم ولي هربار صاحب رستوارن دم درب كه ميخوام برم بيرون به روي خودش نمياره كه من دارم بدون پرداخت پول ميرم بيرون ! خيلي دوست دارم بدونم "اوني كه اون بالاست" دقيقا چرا اين ارفاق رو بهم ميكنه . ولي راستش ميترسم برم ازش بپرسم . ميترسم برم بگم : بابا من كه اينم و اونم پس چرا اينجوريه . از عكسالعملش ميترسم . نميخوام چيزي رو بروم بياره .
از گندهاي اخيري كه زدم يكيش اين بوده كه : بازم كه طبق معمول رفته بودم قاطيه بالياقتها ، و به اصطلاح ديگه امر بهم مشتبه شده بود و خلاصه جَوّ منو گرفته بود كه گفتم : خب دوستانِ بالياقت من ! من كه بالياقتم و آخرشَم و كلي هم بارم هست و . . . بياين و اگه مشكلي دارين بگين من براتون حل كنم . ! ! ! اينجاست كه ظاهراً "اوني كه اون بالاست" يه چشمخوره بهم رفته ! شانس آوردم نيومده آبروم رو ببره و حسابي گوشماليم بده . فقط يه چشم خوره رفته . البته ميدونيد كه وقتي يك قطره آب رو روي سره يه مورچه بريزن چي ميشه ! واقعا هم كاره گستاخانهاي بوده ، من نه تنها با تقلب رفتم توي اون صف خوبه ، بلكه داشتم توي كار مستقيمِ "اوني كه اون بالاست" هم دخالت ميكردم ! البته باز جاي شكرش باقيه كه از روي نفهمي اين كار رو كردم والا حتما ديگه برخوردي كه باهام ميشد ، چشم خوره رفتن نبود .
سئوال : كي حاضره توي يومالحساب در صحراي محشر بره جلو و سرش رو بالا بگيره و داد بزنه : خدايا من آمادهام ، من رو مورد قضاوت قرار بده . لاك من رو جلوي همه باز كن . نمرهي من رو جلوي همه بخون ؟ ؟ ! ! و اينها رو بگه ، درحاليكه توي دلش يه ذره هم نترسيده باشه ؟ چه كسي حاضره ؟
آرزو : من آرزو دارم اون كس من باشم . عجب داستاني بود ، داستان كك و عقاب ! ! من تا حالا مثل همون كك عمل كردم . عقاب تيزبين كاملا منو ميبينه و از وجود من آگاهه ولي بروي خودش نياورده و به كسي چيزي نگفته و من رو از ميون پرهاي خودش بيرون نيانداخته .
در پايان اميدوارم اگر روزي قرارباشه يك لاكپشت بتونه پرواز كنه ، اون لاكپشت من باشم . . . با تشكر از دوستاني كه وقتي توپم رو مياندازم تو حياطشون ، به روم نميارن و من رو راه ميدن تو جمع خودشون . و با تشكر از "اوني كه اون بالاست" ، كه هرچي دارم از اون دارم .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 23:55 توسط لاکپشتی که به پرواز میانديشد |
|
|
خیز ای بت و در کوی خرابی قدمی زن با شیفتگان سر این راه دمی زن بر عالم تجرید ز تفرید رهی ساز در بادیه هجر ز حیرت علمی زن بر هرچه ترا نیست ز بهرش مبر انده وز هرچه ترا هست ز اسباب کمی زن جمع آر همه تفرقهی خويش به جهدت بر ذات دعاوی ز معانی رقمی زن از علم و اشارات و عبارات حذرکن وز زهد و کرامات گذشته برمی زن از کفر و ز توحید مگو هیچ سخن نیز پیرامن خود زین دو خطرها حرمی زن چون فرد شدی زین همه احوال به تصدیق در شاهره فقر و حقیقت قدمی زن سنایی غزنوی |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 1:34 توسط لاکپشتی که به پرواز میانديشد |
|
|
ای کشیده به کلک وهم و خیال حرف زائد به لوح دل همه سال گشته در کارگاه بوقلمون تختهي نقشهاي گوناگون چند باشد ز نقشهاي تباه لوح تو تيره ، تختهي تو سياه ؟ حرف خوان صحيفهي خود باش هرچه زائد ، بشوي يا بتراش دلات آئينهي خداي نماست روي آئينهي تو تيره چراست ؟ صيقليوار صيقلي ميزن باشد آئينهات شود روشن هرچه فاني ، از او زدوده شود وآنچه باقي ، در او نموده شود صيقل آن اگر نهاي آگاه نيست جز لا اله الا الله لا نهنگيست كاينات آشام عرش تا فرش دركشيده به كام هر كجا كرده آن نهنگ آهنگ از من و ما ، نه بوي مانده ، نه رنگ هست پرگار كارگاه قدم گرد اعيان كشيده خط عدم نقطهاي زين دواير پرگار نيست بيرون ز دور اين پرگار چه مركب درين فضا چه بسيط هست حكم فنا به جمله محيط گر برون آيي از حجاب تويي مرتفع گردد از ميانه ، دويي در زمين و زمان و كون و مكان همه او بيني آشكار و نهان هست از آن برتر ، آفتاب ازل كه در او افتد از حجاب ، خلل تو حجابي ، ولي حجاب خودي پردهي نور آفتاب خودي گر زماني ز خود خلاص شوي مهبط فيض نور خاص شوي جذب آن فيض يابد استيلا هم ز لا وارهي هم از الا نفي و اثبات ، بار بربندند خاطرت زير بار نپسندند گام بيرون نهي ز دام غرور بهرهور گردي از دوام حضور هم به وقت شنيدن و گفتن هم به هنگام خوردن و خفتن او همه غائب و به حق حاضر چشم جانت بود به حق ناظر سكر و هوشياريات يكي گردد خواب و بيداريات يكي گردد ديدهي ظاهر تو بر دگران ديدهي باطنت به حق نگران عبدالرحمن جامي (گزيدهي هفت اورنگ)
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 0:10 توسط لاکپشتی که به پرواز میانديشد |
|
|
امشب در وبلاگ "آقا خره " مطلب تلخي رو خوندم . داستان پيرمردي كه در پشت ماشين خود فوت كرده . در جايي كه هميشه پر از تردد و شلوغي است و همه در حال رفت و آمد هستند ، مدتها كسي به سراغ او نرفته . ما چكار داريم ميكنيم . زندگي ؟ از كنار پيرمردي كه كنار خيابان در پشت فرمان اتومبيل فوت كرده ، بي تفاوت ميگذريم و براي اينكه جواب وجدانمان را كه در درون به ما نهيب ميزند بدهيم ، ميگوئيم : برايمان دردسر درست مي شود ؟ ! يا بدتر : دستمزد روزانه پيرمرد را كه با اين سن هنوز پشت فرمان ماشين مشغول رانندگيست ، مي دزديم خدايا من نمي خواهم اينچنين بي تفاوت و بي انصاف باشم . من پيرمردي كه بار سفر خويش از اين دنيا بسته و كوچ كرده را مرده نميدانم . من مردمي را مرده ميدانم كه از كنار او بي تفاوت گذشتند . سئوال : آيا من نيز ميتوانم مانند آن پيرمرد براحتي بار سفر از اين دنيا را ببندم و بروم ؟ خلاصه ، امروز يك نفر در پشت فرمان اتومبيل در حوالي سيدخندان فوت كرده . درحاليكه من شما از كنار او رد مي شديم و بيتفاوت نگاهمان را كه بر او افتاده بود ، مي دزديديم و به راه خود ادامه ميداديم . و در اين حين شخصي ديگر در ترافيك شلوغ شهر از منزل خود با دوچرخه براي اينكه شايد هنوز دير نشده باشد ، خود را به محل حادثه ميرساند . خدايا ما را به راه راست هدايت كن . خوش بخوابی پیرمرد . التماس دعا . برای روزی که پیمانه عمر ما نیز به سر می آید و عازم رفتن می شویم .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم آذر 1385ساعت 23:24 توسط لاکپشتی که به پرواز میانديشد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خلوتِ لاكپشتي كه به پرواز ميانديشد
|
| پیوندها |
|
سيـمـرغ در آتـش آقــا خــره مــوج پـيــشــرو دیـوانـــه سالکان راه زال زالک از دور نسیم در کویر ام . اس جوهر هستـــــی آرمان دوستم سايت آموزشي موج پيشرو يك محسن مازيار سكوت زمان |
|
RSS
|