تبليغاتX
مایگاه پرواز
استاد گفتند : همه آنها که پرواز می‌کنند خانه‌های پوشالی دارند

 

بايد يه جوري خودم رو گير بندازم .

تا بتونم خودم رو نگاه كنم .

 

بايد موقعيتي رو طرح ريزي كنم و خودم رو در اون موقعيت قرار بدم بطوري كه ديگه توي رفتارهام ، ذهنم نتونه دخالتي بكنه ، اون وقت ميتونم رفتارهاي خودم رو ببينم و با ديدن اون رفتارها ، جواب بعضي سئوال‌ها برام مشخص ميشه .

 

يه نظر

 براي تمامي لاكپشت‌هايي كه مثل من  " ادعاي"   دوست داشتن پرواز دارند اين راه حل رو پيشنهاد ميكنم .

 

 

بريد از بالاي يك برج به پايين بپريد بعد خودتون رو ببينيد !

 

مزيت اين روش اينه كه توي اون فاصله كه داريد سقوط ميكنيد ، ديگه ذهنتون در  رفتارتون نميتونه دخالت بكنه و مثلاً اگر از خودتون بپرسي كه :

 

خب آقا لاكپشته چه خبر؟ آيا باز هم ادعاي دوست داشتن پرواز داري؟ ، اونوقت ديگه ذهني نيست كه بخواهد توجيه كنه و جواب بتراشه . اونجا هرچي بگي خودت گفتي . خود خودت .

 

ببينيد كه آيا تا آخرين لحظه سقوط و تا ثانيه آخر قبل از اينكه بميريد ، آيا در اون لحظه هم باز همين ادعا را داريد يا اينكه تنها خواستتون نجات يافتن از اين وضعيت و زنده موندنه تا بتونيد بازهم ادعا داشته باشيد !!

 

البته پر واضح و مبرهن است كه اگر اين كار رو كرديد ، به جواب سئوالتون خواهيد رسيد ولي خب اين هم واضح است كه به احتمال 99% اين آخرين جوابي است كه بهش خواهيد رسيد!     و شايد دونستن اين جواب براي شما لاكپشت محترم (كه البته ديگه مرديد ) زياد به دردتون نخوره ! پس تنها وقتي اين كار رو بكنيد كه ، ديگه چيزي به غير از دونستن اين جواب براتون باقي نمونده باشه . جواب اينكه كه آيا شما ادعاي دوست داشتن  پرواز داري يا نه واقعا عاشق پروازي ، اون وقت اين كار رو بكن

 

يه چيز ترسناك رو هم يادآوري بكنم :

 

شايد جواب واقعاً اين بود كه تو صرفاً ادعا داري . و صورتي رو در نظر بگيريد كه نميريد و بايد زنده بموني و با هويت جديد و پوچت كه پوچ تر از هر زماني ديگر است ، بايد زندگي كني !!   اونوقته ديگه به قول ‹‹ آقا خره ›› ، ديگه بدبخت شديد ! .

 

توسط چه راههايي مي‌توان پندار و كردار خالصِ خويشتن درون كه از تجاوز ذهن بدور مانده را ديد ؟

 


هرچه زمان می گذرد ، سئوالات من هم بيشتر و ابتدايي‌تر ميشود ؛

 

من چه چيزي را دوست دارم ؟ آيا چيزي به غير از آنچه را كه مي‌گويم ؟

 

آيا من به خود نيز دروغ مي‌گويم ؟ به ياد دارم كه سوگند ياد كرده بودم :

 

‹‹ خود فريبي را آفریدگار دروغ و دروغ را آئینه ی سرتاپانمای ناپاکی میدانم ›› 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 15:12  توسط لاک‌پشتی که به پرواز می‌انديشد | 

 

دوست خوب و بزرگوار بنده ـ نسيم خانم ـ نويسنده وبلاگ كوير ام.اس من رو دعوت به نوشتن پنج خاطره از خاطرات اين لاك پشت دعوت نمودند .

از ايشون بخاطر اينكه به وبلاگ من سر ميزنن و به ياد من هستند خيلي ممنونم . و دوستي با ايشون جزو افتخارات بنده است . واز اينكه پاسخ دادن به دعوتشون ، بخاطر مشغله‌هاي من و خرابي كامپيوترم طول كشيد ، غذرخواهي ميكنم .

و اما خاطره‌ها

من 4 تا خاطرة جايگاهي به ذهنم مياد كه قابل عرض كردن باشه !

خب بالاخره لاكپشت‌ها (حتي اونهايي كه دلشون تو آسمونه) ،  روي زمين زندگي مي‌كنن پس خاطرات زميني هم دارند !

خاطره اول :‌

 اولين روز مدرسه بود ، كلاس اول ، دلهره بيش از حد ، اضطرابي كه نميدونستم  براچيه ، رفتار همه دور و بري ها هم يجورايي مشكوك ميزد و اين رفتار مشكوك باعث ميشد كه اضطراب من بيشتر بشه ـ اصلا اينكه همه هي ميگفتن :  « مدرسه اينقدر جاي خوبيه كه حد نداره »  ، خودش كلي باعث ايجاد شك و ترديد ميكرد .

حالا با اين اوضاع وارد حياط مدرسه شدم . خب من هم مثل خيلي‌هاي ديگه اون حياط در اون سن برام خيلي بزرگ به نظر مي‌رسيد . خيلي ! ولي خب بعدها كه بزرگتر شدم و رفتم اونجا ديدم كه : اي بابا . . .

اون موقع‌ها هنوز اينطور نشده بود كه تو مدارس لي لي به لالاي بچه‌ها  بزارن و من در دوران دبستان با مفهوم خودكار +  انگشتان دست ، خط كش + كف دست  و  غيره تا حد قابل توجهي آشنا شدم ! .

خلاصه وارد حياط كه شدم پدرم گفت : خب با من كاري نداري ؟

من هم كه ‌ترسيده بودم ولي خب چون مي‌خواستم مرد باشم گفتم : نــــه ! نـــــه ! وخداحافظي كرديم و پدرم رفت و من هم بزرو رفتم صفم رو پيدا كردم و ايستادم تو صف .(احتمالاً صف كلاس اولِ ايمان بود )

آقاي غ . (مدير مدرسه) پشت ميكرفون همش داد و بيداد ميكرد و هي بچه‌ها رو دعوا ميكرد و راستش قيافش هنوز هم به نظرم خيلي ترسناك بود . و اين فريادهاي ايشون و جوّ روز اول كلاس اول ، باعث شده بود من مثل ميخ خشك و بيحركت شده باشم .

يه جا ديگه ترس اونقدر داشت بهم فشار مي‌اورد كه نزديك بود بزنم زير گريه ، كه ناگهان گرمي يك دست رو از پشت روي شونم احساس كردم . تا برگردم و ببينم كيه كه خب معلومه نصف جون شدم ولي وقتي برگشتم ديدم ، پدرمه و يكهو انگار كه شارژ بشم انرژي گرفتم .

بله پدرم بعد از خداحافظي نرفته بود . كنار حياط ايستاده بود و داشت من رو مي‌پائيد . و حتما از اونجائيكه پدر بود ، از حال و هواي من مطلع شده بود و خودش رو بموقع رسونده بود .

خب اين كار باعث شد كه من كم نيارم و روز اول مدرسه هم به خوبي تمام بشه و به گريه و زاري نكشه .

از پدرم بخاطر اون روز ممنونم . هرچند كه الان ديگه اون گرمي دستش رو روي شونه‌هام احساس نميكنم .

 

 خاطره دوم هم باز به دوران كودكي برميگرده و داستان دوچرخه خريدن من هست :

ما توي يك آپارتمان 4 طبقه زندگي ميكرديم و وضع مالي پدرم در اون دوران زياد خوب نبود و زندگيه كارمندي داشت . من دوچرخه نداشتم و مثل همه بچه‌هاي ديگه دوچرخه سواري رو خيلي دوست داشتم .

بچه‌هاي طبقه اول همشون دوچرخه داشتند و من هم براي اينكه اونا اجازه بدن چند دور تو حياط با دوچرخه‌شون بزنم بايد كلي تو حياط دنبال دوچرخه ايشون ميدويدم . چون اينكار به اونا احساس هيجان مي‌داد ـ خب اونها هم بچه بودن ديگه ! ـ خلاصه يك روز كه من كلي دنباله دوچرخشون دويده بودم ولي اجازه نداده بودن سوار بشم ، كلي ناراحت شده بودم و اومدم خونه گريه و زاري .

الان برام خيلي جالبه . به مادرم نميگفتم چرا من دوچرخه ندارم . ميگفتم من كلي دنبال دوچرخة مهدي اينا دويدم ولي نزاشتن سوار بشم ! و پدر و مادرم هم ظاهرا متوجه داستانِ دوچرخه و اينكه داره حاد ميشه شدن ولي به روي خودشون نياوردن تا فرداي آن روز .

من يك قلك داشتم كه فكر كنم شكل خرس بود و پلاستيكي هم بود . صبح كه بيدار شدم ديدم قلكم پاره است و پولاش هم نيست ! از مادرم پرسيدم ولي جواب سربالا داد و من هم نفهميدم قضيه چيه (واي كه چقدر خنگ بودم )

عصر اون روز داشتم با خاكنداز آب توي حياط رو ميرختم تو باغچه كه مهدي دويد توي حياط و گفت :

پرويز بابات داره با يه دوچرخه قرمز خوشگل مياد !

هنوز حس اونموقع رو يادم هست . باورم نميشد . به معناي واقعي باورم نميشد كه دوچرخه دار شده باشم .

تا برسم به كوچه و ببينم و از حرف مهدي مطمئن بشم ،‌ كلي يه جورايي شدم !

بله اينجا هم پدرم اين كلاه و اون كلاه كرده بود و پولهاي قلكه من رو هم برداشته بود و يك دوچرخه خوب براي من و خواهرم گرفته بود . و من با اون دوچرخه قرمزه كلي از سالهاي كودكيم رو خوش گذروندم و كلي خاطرات به يادماندني دارم .

 

خاطره سوم :

اولين  مبارزه من در كلاس رزمي :

من تازه با عموم رفته بودم كلاس كونگ فو . و نوجوان بودم . (احتمالا 13-14 ساله) . كلاسي كه ما مي‌رفتيم يكي از كلاسهاي پر شور و حرارت و صاحب نام اون دوران بود .

يادم هست كه سه‌شنبه ها روز مبارزه بود . و من هم اولين سه‌شنبم بود . و بعد از نرمش و كارهاي مقدماتي ديگه ، اصل داستان كه همون مبارزه دو به دو اونم داخل رينگ اونم جلوي استاد اصلي و كلي آدم ديگه بود شروع مي‌شد . خلاصه من كه كنار رينگ بودم و اوم آدم‌ها رو مي‌ديدم كه اون جوري همديگرو ميزنن ، جاتون خالي نباشه ، آدرنالين خونم كلي اور دوز شده بود . و از اينكه الان نوبته خودم هم ميشه كلي بازم يه جورايي مي‌شدم .

عاقبت نوبت من هم شد كه با حريف خودم برم تو رينگ . چون مبتدي بوديم مي‌بايست كاپ و كلاه و دستكش و خلاصه كلي زلم زيمبو مي‌بستيم . بستن اين چيزا براي من كه بلد نبودم خب كلي وقت ميگرفت و خب حوصله حضار محترم هم كلي سر رفته بود و از اينكه بايد كلي معطل يه الف بچه ميشدن حتما اونهاهم كلي يه جورايي شده  بودن !!  اما استاد اصلي صبورانه منتظر بود تا ما وارد رينگ شديم .

سرتون رو درد نيارم تا گفتن شروع من كه همينجوري خشكم زده بود رفتم جلو خيلي عادي انگار كه نميدونم قراره چي بشه ! آقا از اين طرف رفتم جلو ، از اون طرف هم يه مشت اومد وسط صورتم و من پخش شدم رو زمين . و كلي گنجشك دور سرم جيك جيك مي‌كردن . استاد اصليه كه اين وضع رو ديد گفت : خيلي ضعيفه ، تمام .

خلاصه ما تقريبا 5 دقيقه طول كشيده بود حاضر بشيم و بريم تو رينگ ، ولي خود مبارزه 10 ثانيه طول كشيد و اومديم بيرون ! و دوباره 5 دقيقه هم طول كشيد كه وسايلمون رو تحويل نفرات بعدي بديم . !

اين هم خاطره‌اي بود واقعي از آشنا شدن من با مبارزه . نميدونم بعدها تونستم مبارزة بهتري از اون اولي بكنم يا نه ولي خب از كونگ فو بخاطر همه چي ممنونم . همة چيزي كه يادم داد و من ازش خبر دارم و تمام اونچه كه يادم داد و من ازش بي‌خبرم .

 خاطره چهارم برميگرده به دوران 17 18 سالگي

توي محله ما چندين مدرسه دخترانه بود . انواع و اقسام . از دبستان بگير تا شبانه‌ي بزرگسال .

خب توجه من هم روي يكي از اون مدارس كه مطابق گروه سني خودم بود ، بطور خاصي جلب شده بود !

و چندتايي دوست از اون مدرسه داشتم . اما درين ميون يك دختر خانمي بود كه من خيلي خيلي ازش خوشم ميومد و به نظرم خيلي زيبا و با وقار بود . اما هيچ وقت جرات نميكردم يه جوري سر صحبت رو باهاش باز كنم تا بتونم دوستش بشم چونكه فكر ميكردم خيلي سطح اون از من بالاتره و محاله ممكنه با من دوست بشه يا از من خوشش بياد و از اونجائي كه مغرور بودم دلم نمي‌خواست جلو برم و اون جواب رد بهم بده .

هميشه ميديمش و از كنار هم رد ميشديم ولي چند ثانيه‌اي نگاهامون بهم گره ميخورد ( بعدش سريعاً گرهه باز ميشد! ) و  وقتي از هم رد ميشديم ،  من همش تو دلم ميگفتم : چي ميشد اين با من دوست ميشد . بعدش فورا به خودم ميگفتم : ‌برو بابا . تو رو چه به اين .

تا اينكه يه روز كه من تو كوچمون روي يك پله نشسته بودم ، ديدم داره مياد . منم مثل هميشه خودم رو زدم به اون راه ، كه يعني من حواسم نيست ! . وقتي بهِم رسيد و يك آن چشم تو چشم شديم ، يكدفعه بهم سلام كرد !!

هنوز يادم هست كه من هَنگ كرده بود و سيستمم كاملا eroor ميداد و اصلا باورم نميشد كه ايشون به من سلام كنه !  بعد كه بخودم اومدم ، و چندتايي كله قند يكجا تو دلم آب شد ! جواب دادم و داستان دوستي جديدي آغاز شد .

و متوجه شدم اين تنها من نبودم كه مدتها متوجه ايشون بودم ! بلكه ايشون هم دوست داشته بامن دوست بشه. و خلاصه از اون دوستي كلي درس‌‌هاي مفيد و تجربه‌هاي ارزنده‌اي ياد گرفتم .  اميدوارم ايشون  هرجا كه هست زندگي خوب و سعادتمندي داشته باشه .

 

اين بود چهار خاطره‌ي زميني از آرشيو خاطرات زندگي يك لاك‌پشتِ سر به هوا !!

 

  


 

با عرض معذرت برگشتم و آخری رو هم بنویسم که بشه پنج تا کامل !

اما این آخری از اونجایی که خیلی مهمه و اصلا هم جایگاهی نیست باید از بقیه جدا باشه :

 

یه خاطره از آخرین سفری که با گروه موج پیشرو به مرکز نگهداری کودکان علی ابن ابیطالب داشتم :

 

من توی دو سفر اخری با یک پسر ۵-۶ ساله ، كلي رفيق شدم و كلي باهم بازي كرديم و خلاصه همش جلوي چشمم هست .

توي اين سفر آخر هم كلي با هم بازي كرديم و برام شعر خوند و اسمم رو ياد گرفته بود و من هم كلي هواش رو داشتم .

توي مسابقه هم يك جا قرار بود كه همه دور هم بشينن و يك شماره انتخاب مي‌شد و به نوبت ميشمرديم و شماره به هر كس كه مي‌افتاد برنده يك جايزه ميشد كه دست من بود . البته به تعداد همه جايزه بود ولي براي جذاب شدن كار اين قرعه‌كشي هم انجام ميشد .

من متوجه شدم كه محمدمهدي جريان مسابقه رو نفهميده و نميدونه قرعه كشي چجوريه ولي چشمش همش به جايزه‌اي است كه دست منه و ميدونه كه يك ماشين كنترليه .

خب من هم مجبور شدم پارتي بازي كنم و جريان رو يواشكي به داور بزرگوار اين مسابقه بگم تا فرجي بشه و شماره به محمد مهدي بيافته !

ما اون شب توي مركز خوابيديم و صبح روز بعد وقتي محمد مهدي رو ديدم ازش پرسيدم : ديشب خوب خوابيدي ؟ گفت : بله . گفتم : خب آقا مهدي ، خواب چي ديدي ؟

 

يك دفعه انگار تازه يادش بياد ،  لبخندي زدو گفت : خواب شما رو .

و بعد برام تعريف كرد كه خواب ديده كه باهم داشتيم بازي ميكرديم

 

من هيچ وقت حسي رو كه از شنيدن اين حرف داشتم يادم نميره .

 

اين جواب و اين لبخند زيبا ، بهترين هديه‌اي بود كه من از محمد مهدي گرفتم . خب توي سفر بعدي هم قراره من براش يه خرس گنده بخرم ! .

  

محمد مهدي ، رفقيه من توي مركز نگهداري كودكان علي ابن ابيطالب مومن آباد

 


 

پي نوشت :

اين مطلب با اينكه خاطره‌ي خوندن يك كتاب است ، اساسا ربطي به خاطرات بالا نداره .

يك روز توي كلاس يكي از خانمها يك كتابي رو معرفي كردند . و من هم اسم كتاب رو يادداشت كردم تا برم بگيرم  .

وقتي كتاب رو خوندم خيلي ازش خوشم اومد و بخصوص از نقاشي‌هاش خيلي لذت بردم . اصلا هم برام مهم نبود كه نويسنده كتاب جزو كدوم فرقه يا مكتب فكري خاصي هست . و بعدها متوجه شدم كه اون برداشتي كه من از داستان داشتم نه‌ تنها توأم با سوء تفاهم بوده بلكه مطمئناً با نيت نويسنده نيزهمخواني نداشته .

ولي خب من از اونچه كه خوندم و دستگيرم شد ، لذت بردم .

توي اون داستان يك عقاب بود كه من اون رو استعاره از خدا ميدونستم ، حالا اگر نويسنده محترم نظرشون كس ديگه‌اي هست بايد من رو ببخشن . و اميدوارم اين اجازه رو بهم بدن كه برداشت خودم رو از داستان داشته باشم .

خلاصه من اين كتاب رو توي وبلاگ معرفي كردم كه فكر ميكنم بهتربود اين كار رو نمي‌كردم .

ولي در كل من از اون چيزي كه به عقل ناقص خودم از اون كتاب دستگيرم شد ، خوشم اومد . و اين اصلا بدين معني نيست كه ديگران هم اگر اين كتاب رو بخونن خوششون بياد . و اين اصلا بدين معني نيست كه من با نويسنده اين كتاب و همفكرانشون و استاد محترمشون ، هم عقيده و همراه باشم .

من تنها يك كتاب رو بدون توجه به مسلك و عقايد نويسنده اون خوندم و برداشتي از داستان توي ذهنم داشتم كه از اون برداشت لذت بردم ، همين .

از نويسنده كتاب هم بخاطر اينكه كتابش رو يك لاك‌پشت خنگ خونده و آخرش اصلاً نفهميده كه تايتانيك ، دختره بوده يا پسره ، معذرت مي‌خوام .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 19:39  توسط لاک‌پشتی که به پرواز می‌انديشد |