تبليغاتX
مایگاه پرواز
استاد گفتند : همه آنها که پرواز می‌کنند خانه‌های پوشالی دارند
ادامه . . .

با پيرمردي در اردوگاه امام علي (ع) برخورد كردم كه در سانحه زلزله بم همسر و

 

يك پسر و دو دختر 18 و 14 ساله‌اش را از دست داده بود و با تنها دختر

 

بازمانده‌اش كه بيست سال داشت در اين اردوگاه زندگي مي‌كرد و با اينكه خانة او

 

در شهر بازسازي شده بود ولي يادآوري حادثه زلزله و از دست رفتن عزيزانش او

 

را از برگشتن به خانه منع مي‌كرد . از اين رو خانة خود را به مادرزنش واگذار

 

كرده بود و خود و دخترش در اردوگاه سكونت مي‌كرد. و چشمانش از شدت

 

گريه‌هاي بسيار دچار بيماري آب مرواريد شده بود .

 

 

اين مطلب رو هم متوجه شدم كه در بم، خانواده‌هايي هستند كه خانه‌هاشان كه با

 

استفاده از تسهيلات دولتي بازسازي شده، آماده است ولي به علت فقر مالي، خانه

 

خود را اجاره داده‌اند و خود در اردوگاه به سر مي‌برند. در اردوگاهي كه وضعيت

 

بهداشتي بسيار بدي دارد و گندابها ، فاضلابهاي سطحي سرويس‌هاي بهداشتي و

 

زباله ها در تمام محيط اردوگاه ديده مي‌شود. آب اردوگاه نيز دائما قطع مي‌شود.

 

اكثر خانواده‌ها به حمام دسترسي ندارند . براي گرم كردن كانكسها مشكل سوخت

 

وجود دارد. از بخاري‌هاي برقي نيز نمي‌توان دائم استفاده كرد زيرا برق كل شهر

 

هر شب قطع مي‌شود .

در اردوگاه اسكان موقت امام علي مشابه اين منظره را براحتي و در همه جا مي‌بينيد

 

اردوگاه امام علي - منظره‌اي ديگر ...

 

به اردوگاه اسكان موقت بسطامي كه وارد شدم ،  تقريباً هر كس كه مرا مي‌ديد گمان

 

مي‌كرد از مسئولين دولتي هستم و از من در مورد موعد برچيده شدن اردوگاه سئوال

 

مي‌كرد.

 

شرايط زندگي در اين اردوگاه نيز از اردوگاه قبلي بهتر نبود با اينحال خانه‌هاي

 

پيش‌ساخته آن تنها اميد ساكنان آن بودند البته اميدي كه با برچيده شدن اردوگاه نا

 

اميد مي‌شود. تسهيلات بازسازي خانه‌ها ظاهرا تنها به افرادي تعلق گرفته است كه

 

داراي ملك و زمين بودند و كساني كه در زمان زلزله منزل شخصي يا زمين نداشتند

 

اكنون در اردوگاه به سر مي‌برند. حال با جمع شدن اردوگاه وضعيت اسكان آنها به

 

جاي اينكه از اسكان موقت به اسكان دائم تبديل شود، به بي‌اسكاني و خانه‌ بدوشي

 

مي‌انجامد !!

 

در آنجا با خانه‌اي مواجه شدم كه چاه فاضلاب آن پر شده بود و فاضلاب در مقابل

 

ديوار خانه جمع شده بود و بوي بسيار بدي را متصاعد مي‌كرد. ساكنان آن خانه

 

همه زن و يا كودك بودند و چون مرد نداشتند نمي‌توانستند اين مشكل را رفع كنند .

 

 

چند نفر از اعضاي خانواده‌ي خانه‌ي فوق . . .

 

خانمي ديگر نيز اظهار داشت ؛‌ كه در اويل دوره بازسازي بعد از زلزله، جهت

 

اسكان دائم به اجاره‌نشينهاي مانند ايشان قول ارائه تسهيلات داده بودند و آنها با اين

 

اميد زندگي در اردوگاه را پذيرفتند . حال مسئولين آن دوره كه نيستند و مسئولين

 

اين دوره هم كه البته بديهي است هيچ الزامي به عمل كردن به قولهاي مسئولين قبلي

 

ندارند !  و البته از اينها گذشته اين اردوگاه نيز ديگر بايد جمع شود !‌ 

 

در آخر نيز با پيرمردي روبرو شدم كه او نيز فرزندان خود را در زلزله از دست

 

داده بود و براي اينكه من باور كنم مي‌خواست شناسنامه‌هاي ايشان را به من نشان

 

دهد !‌ به هر حال از خانواده‌اش تنها همسر او باقي مانده بودند كه البته فلج شده

 

بود . با يك وانت قراضه كار مي‌كرد تا مخارجشان را تأمين كند. البته اين ماشين

 

قراضه متعلق به خودش نبود بلكه از كاردن با آن ماهيانه 120 هزار تومان مزد

 

مي‌گرفت. يكبار نيز از طرف فرمانداري اقدام به تخليه اثاثه منزلش شده كه ظاهرا

 

منتفي شده بود. اما به هر حال او نيز بايد اردوگاه را ترك مي‌كرد.

 

 

او مي‌خواست به تهران بيايد و به دفتر رئيس جمهوري يا رهبري رفته و از ايشان

 

طلب وام كند. اما مي‌ترسيد بعد از طي اين همه راه موفق به ديدار كسي نشود و نا

 

اميد بازگردد.

 

 

موقع برگشت نيز همين پيرمرد با وانتش من رو به شهر برگردوند و گفت شما

 

مهمان ما هستيد بايد برسانمت.

 

اينها گوشه‌اي از مشكلات هم وطن‌هامون در شهر بم و در وضع كنوني با گذشت 3

 

سال از حادثه زلزله دي ماه 1382 بود كه البته مشكلاتي كه من تونستم ببينم . و

 

بديهي است كه دامنه اين معذلات و تبعات مستقيم و غيرمستقيم آن، گسترده‌تر از

 

اونچه كه من ديدم هست.

 


 

 

 

اردوگاه اسكان موقت بسطامي

 

 

 

اين وروجك هم كلي ذوق كرد وقتي ازش عكس گرفتم و سريع دويد كه به بره

 

خانوادش بگه كه ازش عكس گرفتن!

 

 

 

 

 

 

                                             اي دو تا وروجك هم پشت دخل مغازه بودند !

 

 

 

 

 

 

راستي آدم اگر دختر باشه و نتونه به هزار و يك دليل از خونه بياد بيرون ، از زندگي توي

 

يك اتاق فلزي كوچك كه هيچ پنجره‌اي رو به بيرون نداره ، چه احساسي خواهد داشت ؟ !

 

 

مادري كه بچه‌هاش رو توي زلزله از دست داده بود و اومد تا به اونها سر بزنه . . .

 

با هق هق گریه می گفت  : مهرداد جان پاشو مادر .

پاشو  محرم اومده . پاشو مادر برای امام حسین عزاداری کن . . .

 

آقا محمد، که مشغول جوشکاری بود و چشمهاش هم کلی اذیت شده بود ، خيلي 

تحويلم گرفت و از كارش زد تا برام وضعيت اون كانكس پشت سر رو توضيح بده .

ازش ممنونم . خيلي با مرام بود.

 

                                                      بدون شرح !

 


 

وقتي برميگشتم، توي ايستگاه قطار به اين فكر مي‌كردم كه كاش مي‌شد بازم بتونم به

 

نقاط مختلف و روستاهاي دورافتاده و مناطق محروم ديگه هم برم و بتونم باز هم به

 

كودكي شكلاتي بدم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 1:34  توسط لاک‌پشتی که به پرواز می‌انديشد | 

اينبار داستان از اين قراره كه :

 

لاك پشته ، لاكش و بر‌مي‌داره و ميندازه رو كولش و تنهايي ميره سفر . به كجا ؟

 

براي تحقيق و مستندسازي از روند بازسازي شهر زلزله زده بم و وضعيت زندگي

 

مردم در آنجا بعد از گذشت 3 سال از حادثه زلزله دي ماه سال 1382 بم .

 

البته اين سفر رو خيلي هم به تنهايي نرفتم . كمك‌هاي مستقيم و غير مستقيم هم از

 

دوستان و اطرافيان زياد گرفتم ولي خب بالاخره تجربه تنها سفر كردن رو هم تا

حدودي حس كردم .

 

ايشون ، لاك بنده هستند ، معرفي ميكنم . . . !

 

عكس لاك  لاكپشته !


 

مي‌خواستم خاطراتم را از افرادي كه ديدم و حرفاشون رو كه شنيدم رو اينجا بنويسم كه قسمت اولش رو ملاحظه مي‌كنيد. در پايان هم خودتون در مورد بازسازي شهر نتيجه گيري كنيد !

 

قسمت اول

در يكي از كوچه‌هاي شهر واقع در يكي از خيابان‌هاي اصلي بم با خانمي برخورد كردم كه در يك كانكس و در كنار خرابه‌اي باقيمانده از آوار ساختماني كه روزي با ديگر اعضاي خانواده در آن زندگي مي‌كردند ، ساكن بود . دو بچه كوچك داشت و يك شوهر پير كه به گفتة خودش  براي اينكه او و  بچه‌هايش را جمع كرده باشد با او ازدواج كرده بود . تصاوير عزيزان از دست رفته‌شان در زلزله ، بر  ديوارهاي كانكس ديده مي‌شد . البته اين تصاوير بر روي ديوار بسياري از خانه‌ها در بم ديده مي‌شود.

از وضعيت اسكان دائمشان پرسيدم كه به كجا انجاميده ، گفت كه تسهيلاتي به آنها داده نشده كه ظاهراً علت آن مجرد نبودن او بود . بچه‌اي كه به بقل داشت ، شورت پايش نبود و وقتي از وضعيت بهداشت و استحمام بچه‌ها پرسيدم ، متوجه شدم كه ظاهراً هر از چندگاهي و به زحمت آبي گرم مي‌كنند و بچه‌ها را مي‌شويند و بزرگترها تنها مي‌توانند سر و پاهايشان را بشويند.

از زندگي در آن محله اظهار شكايت مي‌كرد و از نا امني آن جا صحبت مي‌كرد .

 

پسري  ده ـ يازده ساله از بچه‌هاي همسايه‌ها نيز كه به صحبتمان گوش مي‌داد، وضع زندگي مردم را در آنجا اينطور تعريف كرد :

«اينجا هر كي بخواد ، مواد مخدر مي‌فروشه . يكيشون مثلاً گرد ميفروشه ، يكيشون كريستال ميفروشه ،‌ يكيشون ترياك ميفروشه ، يكيشون مثلاً ميان دم در ميشينه  به مشتري گرد ميده ، پول ميسونه . خودش پولدار ميشه . ماشين ميسونه ، موتور . هرچي دلش بخواد ميسونه . »

 

اينجا هر كي بخواد ، مواد مخدر مي‌فروشه . يكيشون مثلاً گرد ميفروشه ، يكيشون كريستال ميفروشه ،‌ يكيشون ترياك ميفروشه ، يكيشون مثلاً ميان دم در ميشينه  به مشتري گرد ميده ، پول ميسونه . خودش پولدار ميشه . ماشين ميسونه ، موتور . هرچي دلش بخواد ميسونه .

 

اينها عين صحبتهاي اين پسر بود . وقتي اين پسر يازده ساله اين چيزها را برايم تعريف مي‌كرد ، چه كار بايد مي‌كردم ؟ !

 

آيا بايد به او مي‌گفتم كه :‌ پسره خوب اين حرف‌ها رو و اسم اين چيزها رو از كجا شنيدي ؟ مي‌دوني اين چيزها خوب نيست . عيبه . بده . و . . .

 

او راه اينكه آدم «هرچي دلش بخواد بسونه » رو برايم تشريح كرد و پر واضح است كه اين پسر ده ساله هميشه در ده سالگي باقي نخواهد ماند

 

از بيرون حياط منزلي متوجه يك كانكس شدم و چون ديدم دور و بر آن خاليست و براي اندازه‌گيري مناسب است رفتم و درب خانه را زدم .

 

مردي درب را باز كرد و وقتي من را ديد، گمان كرد از مسئولين جايي هستم . گفتم براي بررسي وضعيت اسكان موقتتان مزاحم شدم و مي‌خواستم اندازه‌هاي كانكستان را بر دارم .

 

گفت :

اسكان موقت ؟ !  

براي اسكان دائممان چه كار كرديد ؟

 

برايش شرح دادم كه من مسئول دولتي يا چيزي مشابه نيستم و . . . خلاصه او نيز همه اعضاي خانواده خود را اعم از دختر كوچكش كه مي‌گفت اگر بود الان كلاس دوم بود و همسرش را از دست داده بود  و تنها در اين كانكس زندگي مي‌كرد . توي حرفامون ازش پرسيدم كه چرا دوباره ازدواج نكردين ؟ گفت : براي اينكه زنم خيلي خوب بود . اگه زنه بدي بود مي‌رفتم زن مي‌گرفتم ولي زنم خيلي خوب بود .

 

 

بچه‌هاي همسايه هم يكي يكي ميامدن و دورم جمع مي‌شدن و خدا رو شكر كه از قبل يادم بود كه براي بچه‌ها شكلات ببرم . وقتي شكلاتشون رو مي‌گرفتن ميدويدن و  مي‌رفتن و بقيه رو صدا مي‌كردن كه اونا هم بيان و شكلات بگيرن و خلاصه كلي لذت بردم . وقتي به اين بچه‌ها نگاه مي‌كردم و ميديدم كه چطور پا برهنه روي نخاله‌هاي ساختماني اين ور و اونور ميرن و يا اينكه به زخم‌ها و قارچ‌ها و ناراحتي‌هاي پوستيشون نگاه مي‌كردم . واقعاً ظلمي رو كه به اونها ميشه رو در حد و اندازه‌هاي تحمل يك بچه نمي‌ديدم .

 

 

 

با كودكي ديگر توي يك ميدان بزرگ شهر برخوردم كه بعد فهميدم يتيم شده بود و ظاهراً براي كسي كار مي‌كرد . كارش گويا جمع‌آوري خرت و پرت و قراضه آهن آلات و غيره از آوارها بود . تا ديدمش رفتم سمتش و دستم رو توي جيبم كردم كه براش شكلات بيرون بيارم . او هم كه ديد يك نفر در حاليكه داره دستش رو مي‌كنه تو جيبش ، يك راست مياد طرفش ، مي‌خواست فرار كنه .

 

خلاصه يكم طول كشيد تا متوجه شد كه اين يكي ظاهراً  مثل اون قبلي‌ها نيست كه براش دردسر درست ميكنن.

 

ازش اجازه خواستم تا يك عكس يادگاري از او بگيرم و او هم لبخندش رو از من دريغ نكرد .

 

 

 

 

تا قسمت دوم ، خدانگهدار

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 23:48  توسط لاک‌پشتی که به پرواز می‌انديشد |