تبليغاتX
مایگاه پرواز
استاد گفتند : همه آنها که پرواز می‌کنند خانه‌های پوشالی دارند

 

وقتي قلادة ذهن رو باز بزاري و اجازه بدي هرجا مي‌خواد بره چِرا كنه، نتيجه‌اش همين متن زير ميشه؟

 

 كي درست فكر مي‌كنه ؛ ما يا آنها يا هيچكدوم ؟ !!

 

از نظر اين شيرهاي محترم ،‌اين چيزي كه ما بهش ميگيم هواپيما، هواپيما نيست بلكه نوعي درخت

 

الهي هست كه براي آرميدن اونها در سايه‌ي اون از آسمان و از طرف شير بزرگ (خداي شيرها)، هر از

 

گاهي  فرستاده مي‌شود. و چون از آسمان مياد پس شكل ظاهري اون هم با همه درختهاي جنگل فرق

 

داره.

 

و هرگاه كه اونها شيرهاي خوبي باشند و گناه نكنند و مثلاً بعد از غذا، حتما يه چُرت بخوابند و با كفتارها

 

بجگند و بچه‌هاشون رو نخورند و هي دم همديگرو گاز نگيرند،‌ و خلاصه اگر همه كارهاي نيك و پسنديدة

 

يك شير مؤمن و معتقد به عالم جنگل رو بجا بيارن ، اونوقت شير اعظم و الهي از آسمان براي اونها اين

 

سايبان زيبا رو ميفرسته تا اونها در سايه اون بچُرتن و كلي شير كِيف (بخوانيد خركيف) بشوند.

 

حالا از نظر انسانها اين قضيه چه جوريه؟‌

 

اين تصوير گوياي يه اتفاق جالبه و ما اون رو توي My Picture  كامپيوترمون در فولدري به نام Funny  ذخيره

 

مي‌كنيم و محض سرگرمي مي‌ديم دوستامون يه نگاهي هم بهش بندازن !

 

سئوال:

 

گويا حيات وجودي انسان داراي بعدي برتر و تكامل‌يافته‌تر نسبت به حيوانات هست. حال اگر از بعدي برتر

 

(نسبت به حيات انساني خود) به افعال و رفتار و اعتقادات و مسائل وجودي پيرامون  خود بنگريم، آيا از آن

 

ديد مسائل كاملاً جدي ما مثل داستان اين شيرها براي ما اينگونه جلوه نمي‌كند؟

 

آيا اعتقادات ما جنبه‌اي طنز آلود به خود مي‌گيرد؟

 

روزي كه بشر عقيده داشت دنيا شكل يك صفحه است و وقتي به ته اين صفحه برسي سقوط مي‌كني

 

پايين ، خوب اين امروز براي ما يه جوك بحساب مياد و مسلم هست كه اينطور نيست.

 

حال اگر يك ميليون سال ديگر اعتقادات ما را آيندگان بنگرند، آيا براي آنها هم اين اعتقادات كاملاً‌ جدي و

 

حقيقي جلوه خواهد كرد؟!

 

پس تكليف خداي شيرها و خداي ما چي ميشه؟

 

نكنه هر عصر و هر دوران و هر مرتبه‌اي از حيات براي خودش حقيقتِ خودش رو داره و خداي امسال براي

 

امساله و خداي شيرها ، خداي شيرهاست و خداي ما هم ، خداي ما !

 

پس بالاخره چي حقيقيه و چي غيرحقيقي؟‌

 

ولي حالا از شوخي كه بگذريم ، اعتقادات ما كه جِديّه نه؟ و با اونها كه نميشه عكسهاي funny  ساخت

 

نه ؟‌!

 Tuxedo 

 

و نکته آخر اینکه ؛ تمام این جریانات از دید حقیقت مطلق که در تمام اعصار بوده و هست و خواهد بود 

چگونه خواهد بود؟


  (به قول نسيم خانم) پیوست :

 

یه روز یه دیوونه از تیمارستان فرار میکنه و از قضا سر کوچه رئیس بخش رو می بینه. !

 

با سرعت هر چه تمام تر دنبالش میکنه . رئیسه بیچاره هم تا این جریان رو میبینه، پا ميزاره به فرار .

 

هر چي هم داد ميزنه كمك كمك . كسي اون دور بر نبوده كه بدادش برسه .

 

در حين دويدن هم وقتي يادش مي‌افته كه چه بلاهايي كه سر اين بابا نيوورده بوده ، سرعتش رو دوبرابر

 

ميكنه كه طرف نگيردش و نكشتش !

 

خلاصه دويدن فايده‌اي نداشت و ديوونه رئيس بخش رو توي كوچه بن بست گير ميندازه و ميرسه بهش .

 

رئيس بخت برگشته هم چشماشو ميبنده و با ترس و لرز ميگه : از جون من چي مي‌خواي ؟‌

 

ديوونه ميره با دست ميزنه به دستش و ميگه : حالا تو گرگي ! !

 

 

قطعا اين يك جوك بود ولي من نمي‌دونم چِم شده  . كلي به اين جوك فكر كردم و از مرام ديوانگي لذت

بردم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 20:44  توسط لاک‌پشتی که به پرواز می‌انديشد | 

اي كودك زيباي زندگي

 

همه شور هستي همه نشاط حيات ازآن تو باد

 

همه آغوش مهر مادر براي تو

 

تو هديه خدا هستي به مادرت و مادر نيز براي تو نعمتيست بس بزرگ

 

پس خوش بيارام در آغوش مهربان مادر


 

در بيمارستانهاي كشورمان كودكان زيادي وجود دارند كه به امراض لاعلاج و دردآوري مبتلا هستند و تن

 

رنجور خود را ديگر حتي بي‌اختيار در اختيار دردها و رنج‌ها قرار مي‌دهند و نا آمده به اين دنيا، قصد سفر

 

دارند و چه بسا بضاعت مالی خانواده‌هاشون از پس مخارج سنگين بيمارستان‌ها بر نمياد.

 

شاید باورش سخت باشه اما من امروز یک بیمارستان کودک رو در شمال تهران دیدم که در اونجا

 

کودکانی وجود داشتند که به علت فقر مالی والدین مداوای اونها انجام نمی شد و یا کودکی که به

 

خاطر  ۱۰ هزار تومان از بیمارستان ترخیص نمیِ‌شد و موارد مشابه ديگر كه كاملا عادي بود و نه استثناء.

 

اي هم وطن اي انسان اي مهرباني كه توانايي در وجود خود داري ، اين درست كه تمام آلام اون كودكان

 

بنا به يكي از حكمت‌هاي خداوندي جاريست ولي آيا آنها از لبخند و نگاه تو مهربان هم محروم هستند.

 

نه هرگز .

 

من نمي‌توانم اونها را شفا بدم يا از آلام آنها شكايت به درگاه برم ولي مي‌تونم به عيادتشون برم و سعي

 

كنم حتي اگر شده يك لبخند بر لبانشان بنشانم.

 

 

 

گفته‌هايي در پاي گود :

 

چرا هيچ زوج جواني  زندگي مشترك خود رو با رفتن به يكي از اين بيمارستان‌هاي كودكان و شاد كردن

 

دل چندتا از اون بچه‌ها آغاز نمي‌كنه؟ !

 

چرا جشن تولدهاي اعياني هيچ كدام از آسودگان شهر،‌ در بين اين بچه‌ها برگزار نميشه؟

 

چرا براي روز مادر و روز پدر و روز ولنتاين و هزار روز ديگه ، هزار جور برنامه از پيش تعيين شده داريم و هزار

 

جور تدارك مي‌بينيم اما حتي يكبار هم به بخش مراقبتهاي ويژه يك بيمارستان كودك سري نزديم و دلي

 

رو شاد نكرديم؟

 

 


و

چرا من تا حالا حتي يك واحد خون هم اهدا نكردم؟ توان اين كار رو كه داشتم.

 


پی نوشت :

نویسنده: خره
يکشنبه 14 مرداد1386 ساعت: 22:9
 
آقا آدرس مراکز انتقال خون به علاوه یه قرار برای رفتن
شایدم مثل بازی های احمقانه اینترنتی بقیه هم به این نتیجه رسیدن که :
 
چه خوبه گلبولهای سفید خونشون تو رگهای یه بیمار سرطانی با سرطان بجنگه
 
 
خیلی کامنت زیبایی بود، ممنون.
و واقعا چه ايده‌ي زيبايي .
بدون هيچ معطلي من كه خيلي دوست دارم.

 اینم لینک‌هاي لازم در این زمینه :

شرایط اهدا خون

مراحل اهدا خون

آدرس پایگاه‌هاي اهدا خون (استان تهران)

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 0:56  توسط لاک‌پشتی که به پرواز می‌انديشد | 

 

اين لاكپشت حقير ؛ ميلاد فرخنده و با سعادت بزرگ مرد تاريخ علي

 

ابن ابيطالب ، همان كه پيامبر درباره او فرمود : «علي، عليست » ، را

 

به تمام دوستداران حضرتش تبريك عرض مي‌كند.

 


 

حضرت علي شهره به مردي و مردانگي است .

 

اميدوارم كه من هم بتونم ضمن اينكه مرد(مذكر) هستم ، مرد

 

(جوانمرد) هم باشم .

 


 

نمي‌دونم چرا ولي حس مي‌كنم كه اگر قرار باشه كه حضرت علي

 

نسبت به من حسي داشته باشه ، اون حس خشم و غضب است.

 

و فكر مي‌كنم كه اگه روزي با من روبرو بشه رفتار بسيار عتاب

 

آميزي با من خواهد داشت.

 

به اميد روزي كه سعادت ديدار او رو داشته باشم و بتونم با او حرف

 

بزنم . حتي اگر زبان او زبانِ ذوالفقارش باشد.

 


 

و  پی نوشتی دیگر :

 

خداوند روح حافظ رو رحمت كند. من خيلي بهش علاقه دارم . از خيلي سالها قبل هميشه هواي منو داشته و نصيحتم كرده و هميشه آبروم رو خريده.

خيلي از مواقع وقتي تفألي به حافظ زدم با جوابهاي صريحي روبرو شدم كه واقعاً باعث تعجبم شد.

اين بار هم گفتم :

يا حافظ تو خيلي وقتها هواي منو داشتي ، بيا و اينبار هم لطف كن و چشمت رو روي همه‌ي بديهام ببند و يه چيزي بهم بگو كه اين حالم رو عوض كنه

و این غزل اومد :

 

ساقيا ساية ابر است و بهار و لب جوي                      من نگويم چه كن ار اهل دلي خود تو بگوي

 

بوي يكرنگي ازين قوم نيايد برخيز                             دلق آلوده‌ي صوفي به مي ناب بشوي

 

سفله طبع است جهان بر كَرَمش تكيه مكن               اي جهان ديده ثبات از قدم سُفله مجوي

 

گوش بگشاي كه بلبل به فغان مي‌گويد                    خواجه تقصير مفرما گل توفيق ببوي

 

دو نصيحت كنمت بشنو و صد گنج ببر                       از در عيش درآ و بره عيب مپوي

 

شكر آنرا كه دگر باز رسيدي به بهار                         بيخ نيكي بنشان و ره تحقيق بجوي

 

روي جانان طلبي آينه را قابل ساز                          ورنه هرگز گل و نسرين ندهد آهن و روي

 

پيشتر زآنكه شوي خاك دَرِ ميكده‌ها                       يك دو روزي بسراندر ره ميخانه بپوي

 

گفتي از حافظ ما بوي ريا مي‌آيد                           آفرين بر نَفَست باد كه خوش بردي بوي

 

 

اينها رو براي تو لاكپشتي نوشتم كه بعدها شايد اين پي نوشت رو  مي‌خوني؛ اميدوارم نصايح اين بزرگ

 

رو فراموش نكرده باشي و آينه‌ي دلت رو قابل ساخته باشي

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 22:29  توسط لاک‌پشتی که به پرواز می‌انديشد |