![]() |
![]() |
|
| استاد گفتند : همه آنها که پرواز میکنند خانههای پوشالی دارند |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 10:39 توسط لاکپشتی که به پرواز میانديشد |
|
|
حقيقت براي من به همين بزرگيه به همين هيبت و اقتدار به همين ترسناكي ، بيرون آمده از دل
تاريكي . با چشماني خيره به من و من هيچ شناختي نسبت به آن ندارم . هیچ چیزی از قصد و
نظر او نسبت به خودم نیز نمی دانم.
این تصویر برای من تداعی کننده مفهوم حقیقت ، خدا يا هرچه ناميده ميشود است.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 0:34 توسط لاکپشتی که به پرواز میانديشد |
|
|
دبستاني كه بودم هر وقت كه براي خريد ميفرستادنم ، من از خونه تا مغازه پول رو توي مشتم ميگرفتم و تمام طول راه رو هم هي تكرار ميكردم كه چي ميخوام تا يادم نره. يه بار قرار بود كه برم نانوايي و 20 تا لواش بخرم . طبق معمول هميشه پول رو گرفتم تو مشتم و رفتم . نون رو گرفتم و برگشتم ، تو راه برگشت ، نزديكيهاي خونمون بود كه يك دفعه يخ كردم ! يه چيز ترسناكي رخ داده بود ، من نون رو گرفته بودم و الان هم تو راه برگشت بودم اما دستم هنوز مشت بود ! با ترس و لرز مشتم رو باز كردم و پول رو تو دستم ديدم . ترس همه وجودم رو گرفته بود. من پول نانوايي رو نداده بودم و برگشته بودم. بدون هيچ قيد و شرطي فكر ميكردم كه دزدي كردم و الان من يه دزد هستم و اگه بگيرنم واويلا ميشه. جالب توجهترين نكته اين داستان ؛ عملكرد بعد من بود: . . . . من پول رو پرت كردم توي باغچه همون كنار و با نون ها فرار كردم ! شهامت اينكه برگردم و پول رو تحويل بدم و بگم كه ببخشيد يادم رفت رو نداشتم چون فكر ميكردم برگشتن همانا و به عنوان دزد دستگير شدن همان. از طرفي نميتونستم وجود اين پول رو پيش خودم مشروع فرض كنم اين بود كه پول رو انداختم كنار و فرار كردم. بعدها ؛ كه بزرگتر شدم خيلي پيش خودم اين رفتارم رو روانكاوي كردم و سعي كردم از بيرون قضيه رو نگاه كنم تا بتونم خودم رو بيشتر بشناسم. و الان حس ميكنم اين خصلت كه عامل چنين رفتاري ميشه رو هنوز هم با خودم دارم و هنوز هم توي خيلي از مسائل به همين شيوه عمل ميكنم. با این تغییر که بعضی وقتها پول و نون رو باهم ول میکنم و فرار میکنم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 20:29 توسط لاکپشتی که به پرواز میانديشد |
|
|
فقط اينو ميدونم كه همه چيز براي من از اون روزي شروع شد كه
شروع كردم به نوشتن منطق الطير . . .
اونم به انگيزه اينكه يه چيزي رو بنويسم و تمرين كنم تا خطم خوب شه ! خوب بازي روزگاره ديگه ؛
خطم خوب نشد ولي ؛
تو كوچه پس كوچههاي منطق الطير موندم و زندگيم ذره ذره عوض شد
و خلاصه هنوز هم دارم مينويسمش .
مرحبا اي هُدهُدِ هادي شده . . .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 3:53 توسط لاکپشتی که به پرواز میانديشد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خلوتِ لاكپشتي كه به پرواز ميانديشد
|
| پیوندها |
|
سيـمـرغ در آتـش آقــا خــره مــوج پـيــشــرو دیـوانـــه سالکان راه زال زالک از دور نسیم در کویر ام . اس جوهر هستـــــی آرمان دوستم سايت آموزشي موج پيشرو يك محسن مازيار سكوت زمان |
|
RSS
|