تبليغاتX
مایگاه پرواز
استاد گفتند : همه آنها که پرواز می‌کنند خانه‌های پوشالی دارند

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 22:48  توسط لاک‌پشتی که به پرواز می‌انديشد | 
 

حكايت اشك و اقتدار . . .

يه بار يه بخش از يك برنامه‌ي راز بقا رو از تلويزيون تماشا كردم كه برام بسيار جالب بود و اين شد الهام بخش داستان زير. . .

 

روزي در يك دشت سر سبز يك يوز پلنگ تنها زندگي ميكرد او هنوز خانواده‌اي نداشت و به تنهايي گذران زندگي مي‌كرد. او يك شكارچي چيره‌دست بود در زندگي‌اش خيلي تجربه‌ها در رابطه با شكار و شكارچي‌گري بدست آورده بود. او براي خودش يك شكارگاه بزرگ در دشت داشت. يك قلمرو .

هر حيواني كه وارد شكارگاه‌ او ميشد زندگي‌اش بسته بود به گرسنگي يا سيري شكم او.

اما از اونجا كه روزگار خيلي تمايل داره با زندگي آنهايي كه بزرگ هستن يا احساس بزرگي مي‌كنن بازي كند، اتفاقي در شكارگاه اون رخ داد كه شروع ماجراهاي اون بود.

روزي يه بچه‌ آهوي زيبا و بازيگوش كه چشم مادرش رو دور ديده بود و از گله‌اش دور شده بود، وارد قلمرو اين يوز شد. يوز طبق معمول هميشه كاملاً بر دشت اشراف داشت و اون رو مي‌ديد. در حاليكه بچه آهوي زيبا كاملا از حضور او در اون حوالي بي‌اطلاع بود. و گويي اصلا تا به حال نه چيزي راجع به شكارچيان دشت از مادرش شنيده بود و نه چيزي راجع به حيوانات درنده مي‌دونست و شايد فرق يك شير رو با يك بوفالو يا يك گورخر رو تشخيص نمي‌داد و نميدونست كدومشون مي‌تونه براش خطرآفرين باشه. همينطور مشغول جست و خيز در دشت و دنبال پروانه‌ها دويدن، كاملا به يوز نزديك مي‌شد. يوز كه اصلا گرسنه نبود كاملا محو تماشاي او شده بود از زيبايي و سادگي اون لذت مي‌برد . شايد اين اولين بار تو زندگيش بود كه به يه آهو به عنوان شكار نگاه نكرده بود و صرفا اونو تماشا مي‌كرد و لذت مي‌برد. كشف اين حس تازه در او باعث شد كه تصميم بگيره اين شور رو بيشتر كنه. اين شد كه از جا بلند شد و آرام آرام به سمت آهو دويد. بچه آهو يوز رو ديد ولي نترسيد چون اصلا ترسيدن از يك يوز رو ياد نگرفته بود. همينطور مشغول كار خودش بود. يوز كاملا به اون نزديك شد تا جايي كه اگه قرار بود اون رو شكار كنه فورا او رو در اختيار خود داشت. براي اينكه بچه آهوي زيبا رو امتحان كنه يه غرش كرد و كمي به سمت او دويد. بچه آهو ترسيد و شروع كرد به فرار كردن اما نه فرار از ترس جان بلكه فرار او ناشي از يه حس غريزي و دروني بود. يوز با ديدن اين صحنه چند خيزِ نه چندان بلند برداشت و براحتي به بچه‌ آهو رسيد. اين تعقيب و گريزِ نه چندان سريع كمي ادامه پيدا كرد تا كم كم بيشتر شبيه يك بازي شد تا تعقيب و گريز. بچه‌آهو ديگه نمي‌ترسيد و فقط سعي مي‌كرد تو اين بازي بتونه خوب فرار كنه و يوز هم از اين بازي كه تا به حال تجربه نكرده بود لذت مي‌برد و هر بار براحتي به بچه‌اهو مي‌رسيد و زير پاي اونو خالي مي‌كرد و اون روي علف‌ها مي‌غلطيد. هر دو از يافتن هم خرسند شده بودند. و مدتها مشغول كشف كردن ناشناخته‌هاي وجود يكديگر بودند.

اما آهوي مادر كه از گم شدن فرزند خود دلنگران شده بود و به دنبال او به شكارگاه يوز نزديك شده بود با بي تابي هر چه تمامتر مشغول ديدن اين وضعيت بود. چند بار سعي كرد وارد شكارگاه بشود و آهوي كوچك رو نجات بدهد ولي يوز كه به هيچ وجه راضي به از دست دادن اين بازيچه زيبا و زنده نبود با غرشي خفيف او رو از قرق فراري ميداد.

روزها از پي روزها گذشت و اين شكارچي و شكارِ‌ شكارنشده در كنار هم ماندند و از بودن كنار يكديگر لذت بردند. كم كم خلق و خوي بچه اهو تغيير پيدا مي‌كرد و رو به سمتي مي‌رفت كه به خلق و خوي هيچ حيواني در دشت شبيه نبود. نه به رفتار آهوي‌هاي ديگه شبيه بود و نه به رفتار يوز. او داشت رفته رفته از اصل خودش دور مي‌شد.

از طرفي يوز كه شايد مسبب اين امور بود يه كابوس پيدا كرده بود. او هر شب در خواب كابوسي عجيب مي‌ديد و تا صبح در غذاب بود. او در خواب تصوير سلطان بزرگ دشت رو مي‌ديد كه خيره مشغول نگاه كردن تمام كارهاي اون هست. بار سنگين نگاه شير بزرگ براي اون عذاب‌آور بود. گويي با نگاه خود به او عتاب مي‌كرد. هر شب اين كابوس ادامه داشت. تا اينكه نگاه‌هاي عتاب آميز شير بزرگ كم كم با اون حرف مي‌زد. نگاه‌ها او رو به خاطر وضعيتي كه پيش آورده بود مواخذه مي‌كرد. نگاه‌ها مي‌گفت: تو قانون طبيعت رو زير پاي گذاشتي و در اون تغييراتي ايجاد كردي بدونه اينكه بتوني تبعات اون رو بپذيري. من اين شكارگاه رو در اختيار تو گذاشتم براي شكار كردن و نه بازي كردن. تو اجازه داشتي يا اون رو شكار كني و او رو بدري و بخوري تا جزئي از وجود تو شود تا حيات او در تو ادامه پيدا كند. يا او رو رها كني تا به گله خود بپيوندد و با همنوع خود بزرگ شده بياميزد و حيات را در گونه‌خودش ادامه بخشد ولي تو اين كار رو انجام ندادي و در طبيعت و سرشت اين بچه آهو دست بردي و حال ديگر او نه به خانواده‌ي خود تعلق دارد نه از سلك توست. بدان و برحذر باش كه در صورت ادامه اين روند تو مرتكب گناهي بزرگ هستي و بر طبق قانون طبيعت تو را مجازات خواهيم كرد. يا او را شكار كن و يا دست از بازي كردن با او بردار.

يوز دچار وضعيتي سخت شده بود در تمام اين مدت به اين اهو دلبسته بود و نمي‌توانست حتي لحظه‌اي او را شكار خود فرض كند و از طرفي همين دلبستگي اجازه رها كردن يا دور شدن از او را نيز نمي‌داد.

گاهي با خود مي‌انديشيد اگر او را رها كنم تا برود چه بر سر اين بچه اهوي زيبا خواهد امد . ايا خانواده‌ي او، او را به عنوان يك اهو خواهند پذيرفت؟ ‌آيا او خواهد توانست در جمع هم سلكانش بزرگ شد جفتي مناسب حال خود بيابد؟ يا اينكه يكه و تنها در دشت بي هيچ خويشاوندي باقي مانده و زندگيش تباه مي‌شود؟

اين دو حيوان غير هم نوع بنا بر امري كه شايد ان را بتوان اشتباه خواند در كنار هم قرار گرفته بودند. بودن انها در كنار هم براي هر دو لذت بخش بود ولي هيچ كدام هيچ كنترلي بر انحراف از خوي و سرشت خود نداشت. اين دلبستگي افسار گسيخته همچنان خلق و خوي هر دو را ميكاويد و تغيير مي‌داد اما جنسيت انها عوض ناشدني بود و به انها به يك خانواده مشترك تعلق نداشتند.

كابوسهاي يوز ادامه داشت و او نميدانست چه بايد بكند و از طرفي از دلبستگي اهو به خود باخبر بود و از اينكه اگر روزي او يوز را جفت زندگي خود بپندارد بيمناك بود. او كاملا واقف بود كه براحتي ميتواند با غرشي حتي نه چندان بلند اهو را از خود برمد و براي هميشه فراري دهد اما از عاقبت اين كار براي اهو واهمه داشت.

او كه خود يك شكارچي بزرگ بود، حال همانند يك شكار كه در تله افتاده نسبت به اينده بيمناك بود و ميترسيد . . .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 21:55  توسط لاک‌پشتی که به پرواز می‌انديشد | 

نجات از برزخ - زميني يا آسماني . . .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 12:13  توسط لاک‌پشتی که به پرواز می‌انديشد |