![]() |
![]() |
|
| استاد گفتند : همه آنها که پرواز میکنند خانههای پوشالی دارند |
|
پادشاهي بر قلمرو كوچكي فرمان ميراند. بسيار عجيب بود كه مردم اين سرزمين هرگز بيمار نميشدند و شاد و تندرست بودند. پادشاه و مردم از اين موهبت و اقبال نيكو بسيار مغرور بودند و ادعا ميكردند كه اين پديده شگرف به علت پرهيزگاري آنها و خداگرايي مردم سرزمينشان است. به دليل اينكه تمامي مردم اين سرزمين سالم بودند، هيچ پزشكي نيز در اين سرزمين زندگي نميكرد. روزي از روزها پزشكي به آن سرزمين پا گذاشت. او پس از پرس و جوي بسيار فهميد كه در آنجا پزشك ديگري وجود ندارد و بسيار خوشحال شد، زيرا رقيبي براي او در آن سرزمين وجود نداشت. اما هر وقت كه او با مردم صحبت ميكرد و سلامتي آنها را جويا ميشد، مردم با غرور فراوان ميگفتند ما برهماجناني (خداآگاهي؛ كسي كه شناخت خداوند نائل شده) هستيم و از اين روست كه هيچ كسالت و بيماري نداريم. تو نيز اينجا نمان و راه خود در پيش گير و يا براي كسب درآمد شغل ديگري در پيش گير. اما از حضور پزشك در آن شهر مدتي نگذشت كه پادشاه بيمار شد. همه شهر را به دنبال پزشك زير پا گذاشتند و او را به بالين پادشاه آوردند. او پادشاه را با حرمت و توجه خاصي درمان كرد، ولي بيماري پادشاه پيوسته و كم كم رو به بهبودي بود. روزي پادشاه به طبيب گفت: من از تو تشكر ميكنم، اما راهي نيست كه من سريعتر بهبودي يابم؟ عادت ندارم كه روزهاي متمادي بخوابم. طبيب فكري كرد و فرصت را غنيمت شمرد تا درسي به اين پادشاه و مردم مغرور كشورش بدهد. او گفت: سرورم درمان سريعتر وجود دارد، ولي من مطمئن نيستم كه بتوانم داروي مورد نظر شما را پيدا كنم. پادشاه گفت: اي طبيب لزومي ندارد نگران باشي. تو فرستادگان و مردم كشور من را دست كم گرفتهاي. آنها براي يافتن هر دارويي حاضرند جانشان را هم فدا كنند. تو فقط بگو چه ميخواهي تا من دستور دهم برايت تهيه كنند. مردم كشور من برهماجناني هستند و از هيچ گونه تلاشي براي بهبودي من دريغ نميكنند. حال بگو چه ميخواهي. طبيب گفت: والا حضرتا، من بسيار خوشحالم كه شما اينگونه به مردم كشورتان اطمينان داريد. من به مقداري از گوشت بدن يك برهماجناني احتياج دارم! پادشاه با خنده گفت: فقط همين! اين كه بسيار آسان است. او بيدرنگ پيامي به شهر فرستاد كه براي سلامتي پادشاه به گوشت بدن يك برهماجناني احتياج داريم. فرستادگان، آخر شب با اندوه فراوان بازگشتند. شاه با تندي پرسيد: چرا اينقدر دير كرديد؟ گوشت كجاست؟ فرستاده لابه كرد و گفت: اي سلطان بزرگ، بسيار متاسفم كه نتوانستم آنچه را ميخواستيد فراهم كتم. وقتي به مردم ميگفتم كه شما چه ميخواهيد، همه آنها گفتند كه ما برهماجناني نيستيم! فكر ميكنيد اين مردم واقعا برهماجناني هستند؟ پادشاه از شنيدن اين سخنان متعجب و اندوهگين شد و از سر تأسف به پزشك نگاه كرد. پزشك گفت: اي سلطان غمگين نباش، اين رسم دنياست. هر كسي ممكن است ادعاهاي پوچي بكند، اما در واقع زيستن و عمل كردن به آن بسيار مشكل است. شما اكنون بهبودي يافتيد و هيچ كسالتي نداريد. من به گوشت هيچ انساني احتياج ندارم. اين نقشه را اجرا كردم تا حقيقت را براي شما فاش كنم. لطفا مرا ببخشيد.
هر انساني به سه شكل متجلي ميشود؛ ۱- آنچه خودش دربارهي خويشتنش ميپندارد ۲- آنچه ديگران دربارهي او گمان ميكنند ۳- آنچه كه واقعا وجود دارد.
من درباره خودم چه ميپندارم؟ ديگران من را چه ميپندارم؟ در اين ميان من واقعا كيم؟ من كه با اين سه سوال مواجه هستم، جواب دو تاي اول رو تخفيف ميدم و نميخوام، لطفا يه برهماجنانی بياد جواب سومي رو بهم بده.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 0:13 توسط لاکپشتی که به پرواز میانديشد |
|
|
چند روز پيش به ياده يه خاطره از دوران طفوليت افتادم كه كلي منو بفكر برد. اگه شما هم همسن و سال من هستيد (بزرگترها يا كوچكتر ها رو نميدونم) و اگه توي تهران دوران بچيگيتون رو گذرونده باشيد (خارج از تهران رو نميدونم)، و اگه وقتي بچه بوديد وضع مالي خانوادتون همچين زياد تعريفي نداشته بود (بچه پولدارا يا بچههاي فقير تر از خودم رو نميدونم) و خلاصه اگه شما هم يه پسر بچه مثل من بوديد (دخترابچهها يا پسربچههاي غير مثل من رو نميدونم)، احتمالا شما هم همیشه منتظر اون چرخ و فلكيها بودید که توي محلهها مياومدن و كنار اونها صف طويلي از بچهها جمع ميشدن. من كه خيلي خيلي اون چرخ و فلكها رو دوست داشتم. واقعا كه عجب وسيله بازي بود. شايد اون چرخ و فلكها براي من معادل يه تريپ به سرزمين عجايب رفتن براي بچههاي امروزي بود. ولي نكته اصلي داستان اينجاست كه: من از لحظهاي كه سوار ميشدم اضطراب ورم ميداشت از اينكه الان آقاي مسئول چرخ و فلك ميگه نوبتت تمومه و بايد بياي پائين. يعني به جاي اينكه كيفم رو بكنم، همش چشمم به دهن اون بود كه الان ميگه وقتت تموم شد. خلاصه به اين فكر ميكردم كه الان هم اين عادت ديرينه رو دارم يا نه؟. آيا الان هم ميتونم از اونچه كه در حال حاضر در اختيار دارم لذت ببرم يا نه همش ناراحت از دست دادنش هستم و از هيچ چيز لذت نميبرم مگر اينه تمام و كمال متعلق به من باشه و براي هميشه داشته باشمش. اصلا مگه ميشه توي اين دنيا كسي مالك هميشگي چيزي باشه حالا چه دارا و چه ندار؟! خوب بايد بگم كه باز بايد خودم رو كنكاش كنم (بخوانيد انگولك) ببينم آيا از چرخ و فلك زندگيم در حال حاضر لذت كافي رو ميبرم يا نه همش نگران تموم شدن دورهاي اين چرخ فلك هستم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 23:3 توسط لاکپشتی که به پرواز میانديشد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خلوتِ لاكپشتي كه به پرواز ميانديشد
|
| پیوندها |
|
سيـمـرغ در آتـش آقــا خــره مــوج پـيــشــرو دیـوانـــه سالکان راه زال زالک از دور نسیم در کویر ام . اس جوهر هستـــــی آرمان دوستم سايت آموزشي موج پيشرو يك محسن مازيار سكوت زمان |
|
RSS
|