تبليغاتX
مایگاه پرواز
استاد گفتند : همه آنها که پرواز می‌کنند خانه‌های پوشالی دارند

اینجانب لاکپشته وارد صحنه انتخابات میشوم (برید کنار اومدم)

اما آهای آقای مهندس موسوی اینو بدون که من اصلا و ابدا ازت خوشم نمیاد و تنها و تنها به خاطر همراهی دوستان گلم هست که بهت رای میدم تا کمک کنم پینوکیو رای نیاره.

من به موسوی رای میدم چون بد هست و نه بدتر. و افسوس میخورم به حال مملکتی که درش هستم که باید بین بد و بدتر انتخاب کنیم و هیچ گزینه خوبی نیست.

به قول دوستی چند سال دیگه میریم مثلا به ده نمکی رای میدیم که قاضی مرتضوی رای نیاره!

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 23:26  توسط لاک‌پشتی که به پرواز می‌انديشد | 

/**/ گاهی پیش میاد که حالت بدجوری گرفته و خلاصه حسابی کم اوردی. تو خیابون سرتو انداختی پایین و داری آررم آروم قدم میزنی. دلت نمیخواد حالا حالا هم به خونه برسی. یه حالت لَختی داری. داری به چیزایی فکر میکنی که حسابی آزارت دادن. به این فکر میکنی که دوروبری هات چقدر ازت طلبکارن. هر کسی ازت توقعی داره. همه دوست دارن که تو اینطور باشی یا اونطور باشی. توی این دورو بری ها حتی همسایه هات هم هستند که حرفاشون تو گوشت سنگینی میکنی. خلاصه خوب که نگاه می کنی میبینی چقدر به همه آدم و عالم بدهکاری و نمیتونی هم که کاری بکنی.

سرت رو بالا میکنی رو به آسمون  و خدا رو یاد میکنی به امید اینکه سبک شی.

اما چقدر تلخه وقتی میبینی خدا هم جزو بقیه اس و به اون هم کلی بدهکاری داری. و تا میخوای با یاد اون دلت رو آروم کنی یه چیزی تو ذهنت میگه: فلان کار و فلان قول رو فلان چیز رو انجام ندادی و دستت خالیه. برو وقتی اینکارها رو کردی برگرد. خوبم که فکر میکنی میبینی حق داره.

اینجاست که میبینی گاهی تنها رفیقی که ترکت نکرده و بی منت کنارت هست و همراهیت میکنه، "تنهایی" هست. پیش خودت میگی اینها همش یه حسه گذراست و میگذره . یه حس موقت مثل بقیه حسه ها. از خدا میخوام که نره توی تیم اونها. اون که به جائیش بر نمیخوره . اونم بیاد تو تیم من و تنهایی . ما سه تا اگه با هم باشیم از پسشون بر میائیم.


/*]]--> /*]]-->
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 22:4  توسط لاک‌پشتی که به پرواز می‌انديشد | 

/* /*]]>*/

ميگن يه روز جبرئيل ميره پيش خدا گلايه ميکنه که: آخه خدا، اين چه وضعيه آخه؟ ما يک مشت ايرونی داريم توی بهشت که فکر ميکنن اومدن خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفيد، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی ميخوان! هيچ کدومشون از بالهاشون استفاده نميکنن، ميگن بدون 'بنز' و 'ب ام و' جايی نميرن! اون بوق و کرنای من هم گم شده.... يکی از همين ها دو ماه پيش قرض گرفت و رفت ديگه ازش خبری نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تميز ميکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی ديدم بعضيهاشون کاسبی هم ميکنن و حلقه های بالای سرشون رو به بقيه ميفروشن ..


خدا ميگه: ای جبرئيل! ايرانيان هم مثل بقيه، فرزندان من هستند و بهشت به همه فرزندان من تعلق داره. اينها هم که گفتی، خيلی بد نيست! برو يک زنگی به شيطان بزن تا بفهمی درد سر واقعی يعنی چی!!!


جبرئيل ميره زنگ ميزنه به جناب شيطان... دو سه بار ميره روی پيغامگير تا بالاخره شيطان نفس نفس زنان جواب ميده: جهنم، بفرماييد؟
جبرئيل ميگه: آقا سرت خيلی شلوغه انگار؟


شيطان آهی ميکشه و ميگه: نگو که دلم خونه... اين ايرونيها اشک منو در آوردن به خدا! شب و روز برام نگذاشتن! تا روم رو ميکنم اين طرف، اون طرف يه آتيشی به پا ميکنن! تا دو ماه پيش که اينجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتيش بازی!... حالا هم که... ای داد!!! آقا نکن! بهت ميگم نکن!!! جبرئيل جان، من برم .... اينها دارن آتيش جهنم رو خاموش ميکنن که جاش کولر گازی نصب کنن



واقعا که ما ملت کاملا عجیب و غریبی هستیم. کاش وضعمون این نبود که هست ولی خوب شاید شما هم با این عقیده هم رای باشید که خلایق هرچه لایق!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 22:36  توسط لاک‌پشتی که به پرواز می‌انديشد |