تبليغاتX
مایگاه پرواز
استاد گفتند : همه آنها که پرواز می‌کنند خانه‌های پوشالی دارند

سلام

اينجانب سرم خيلي خيلي شلوغ شده (البته از يه نظرهايي سرم خيلي هم خلوته ها !). تو محله كار دارم دزدكي پست مينويسم. وبلاگ همه رو كمابيش ميخونم ولي با سرعت نور كه اصلا هم كيف نميده!

نميدونم چي چي شد . چي چي نشد . خلاصه به من گفتن كه آقا برو تو كنكور ثبت نام كن. تو دلم گفتم نميرم. اي بابا من رو چه به كنكور. من كي قبول ميشم؟. آخرين روز ثبت نام بود كه گفتن ثبت نام كردي؟ منم گفتم پول نداشتم ثبت نام نكردم. گفتن: اين پول، برو و ثبت نام كن. خلاصه به زور ما رو يك نفر ديگه در آخرين دقايق ثبت نام كردن (يعني ساعت 12 شب). اصلا نفهميدم چي رو و كدوم شهر رو زديم اينقدر هول هولكي شد. فقط همينجوري زديم.

گفتم بابا جان من كه قبول نميشم چرا برم خودم رو سبك كنم. پيش خودم گفتم شركت نميكنم. روز آخر تحويل كارت ورود به جلسه شد كه يكي ديكه گفت: كارتت رو گرفتي؟ گفتم نخير. گفت: برو بگير . گفتم دير شده و نميشه و ان شائ الله بعدا و از اين حرفا . مجبورم كرد كه برم فرداش از حوزه متأخرين كارتم رو بگيرم.

روز كنكور شد... رفتن ديدم اي بابا حوزه امتحانيم تو همون دانشگاهي هست كه خيلي ازش بدم مياد و خاطرات بدي ازش دارم. ديدم كلي طول ميكشه و منم حس بدي داشتم . داشتم به اين فكر ميكردم كه بلند شم بيام برم كه اس ام اس زد : نكنه بري يا !! . منم خنديدم و گفتم باشه بابا ميرم.

رفتم سر جلسه و امتحان رو دادم. روز قبل از اعلام نتايج بهم گفتن: تو فردا تو كنكور قبول ميشي. يه جوري شدم، انگار قضيه تازه داشت جدي ميشد. من ..... كنكور...... قبولي...... يعني ممكنه؟!! فرداش نتايج اومد و من قبول شده بودم. و الان كه دارم نگاه ميكنم ميبينم بله خودشه . دقيقا جايي كه بايد قرار بگيرم. نه بيشتر نه كمتر.

عجب !

نتيجه: گاهي اوقات هست كه اگه او بخواهد هدايتت كنه، هرچقدر هم آدم ناداني باشي و گمراه و ناتوان از پيدا كردن راهت، بالاخره ميرسوندت به جايي كه درسته.

همينجا جا داره كه كه از كليه دوستانِ امداد غيبي ، اس ام اسي ، اينترنتي ، ايميلي ، مدرسه شهيد احمدي ، نيروي انتظامي، خانواده ي آقاي حسيني، همسايه هاي محترم ، شهرداري منطقه هفت ، تداركات و .....  و ابر و باد و مه و خورشيد و فلك كه باعث شدن منه نادان بالاخره برم كنكور بدم تشكر ميكنم.

 

يه تبليغ ويژه هم دارم براي يه وبلاگ نويس جديدي كه بنده خيلي ارادت دارم خدمتشون و ميدونم كه خيلي چيزها براي گفتن خواهد داشت.

از خدا تشكر ميكنم كه من تقريبا هر جايي كه قرار ميگيرم دوستاني همراه رو در اونجا در كنارم قرار ميده.

وبلاگ ايشون رو اينجا ميتونيد ببينيد.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 5:26  توسط لاک‌پشتی که به پرواز می‌انديشد |